خرید ساعت الیزابت بند چرم اصل

خرید ساعت الیزابت بند چرم اصل

                                                خرید محصول

 


ادامه مطلب

رمان عشق به سرعت فراموش شده

تموم شد


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان عشق به سرعت فراموش شده, | موضوع : | بازدید : 8

[ دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 ] [ 15:48 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

یه نگاه به بردیا انداختم و گفتم:
ـ یه هفته شده ها...
سرشو تکون داد و گفت:
ـ بیخیال... زندگیتو بکن... یه هفته دیگه هم صبر کن بعد قشنگ برو جوابشو بده...
لبخندی زدم و گفتم:
ـ هنوز دلخوری!
سرشو تکون داد، دستمو از تو جیب پالتوم در آوردم و انداختم تو بازوش، بعد گفتم:
ـ خوب چیکار کنم؟ دلم واسه مامانم تنگ شده مامانتو دیدم!................................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد11،رمان کی فکرش رو میکرد قسمت آخر،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 21

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:16 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

نمیدونم چرا یهو همه ی حسم پرید! از دختره خوشم اومده بود، اما دوست داشتم برگردم خونه. احساس گناه میکردم، دلم میخواست با یکی درد و دل کنم! اما کسی رو نمیشناختم که بشه روش حساب کرد! چرا... داریوش هست! خفه شو وجدان، داریوش داره ازدواج میکنه. خوب مگه من چی گفتم؟ گفتم میشه روش حساب کرد، مگه نمیخوای با یکی حرف بزنی؟! چشمامو بستم و سرمو به دو طرف تکون دادم، نه....................................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد10،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 16

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:14 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

اهمیت نمی دادم که داره بارون میاد، که هوا سرده، که دارم یخ میزنم و فقط یه تیشرت تنمه!
واقعا تو این لحظه هیچکدوم اهمیت نداشتند! فقط این مسیر اهمیت داشت که تهش میرسد به هنرستان تنها هنرستان این اطراف یا بهتر بگم میرسید به نسیم!
به جز من هیچکی تو خیابون نبود، کسی انگیزه ای نداشت که بخواد زیر بارون بیاد بیرون!
بدو خیس شدی!...............................................................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد9،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 8

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:13 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

یا امامزاده بیژن، این غولتشن کی پیداش شد؟ یه نگا به مسیح انداختم؛ پشتم به ورودی به اصطلاح مخفیگاهمون بود، کلای سویی شرتمو انداختم روی سرم تا صورتم معلوم نباشه، به مسیح نگا کردم، سرشو تکون داد ینی در رو، این یارو هم هنوز وایساده بود، نفس عمیقی کشیدم و برگشتم، سرمو انداختم پایین و با سرعت دویدم، یارو از این آدمای مذهبی بود، واسه همین دست بهم نمیزد، زیر چشی یه نگا به مسیح انداختم که به طرف دیوار رفت،.........................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد8،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 11

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:12 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

یه بلوز مشکی با یه شلوار ورزشی سفید که خطای مشکی داشت پوشیدم و پاورچین پاورچین کفاشامو گرفتم دستم و دررفتم، با صدای مامانم که داشت اسممو جیغ میکشید از پله ها رفتم پایین و الاف زالزالک خانوم شدم. چند دقیقه بعدم اون اومد. زالزالک خانوم، به به، خانوم تشریف فرما شدن، چه الکی الکی ستم کردیم، البته از پایین به بالا!! یه شلوار مشکی که خطای سفید داشت با سویی شرت سفید پوشیده بود. سرشو به نشونه ی سلام تکون داد، سلام کردم که یهو جنی شد و داد کشید که:
ـ احترام بذار!......................................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد7،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 8

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:11 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

همونجور که داشتم میرفتم تو پارکینگ تا ماشین رو بیارم حرص می خوردم و زیر لب غر میزدم!
هه هه ایلیا جان! حالا خوبه تا دیروز چشم دیدن این پسره رو نداشتا...
هییییی دختره ی پررو! مسیح حرص نخور اصلا لیاقت تو رو نداره!
ایول این یکی رو خوب اومدی لیاقتش همون ایلیا جونش!
اصلا مسیح جان تو نمی خواد فکر کنی! طبق معمول نفس عمیقی کشیدم تا اروم بشم و به سمت ماشین رفتم !
جلوی پای مرجان که داشت با سامان حرف میزد ترمز کردم وبوق زدم که از بچه ها خداحافظی کرد و با لبخند اومد سوار شد!..................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد6،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 13

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:10 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

از ساختمون که خارج شدم با چشم دنبال سامان اینا گشتم کمی اونطرف تر وایساده بودند با لبخند رفتم سمتشون وقتی رسیدم بهشون دستم رو بردم جلو و با هاشون دست دادم و گفتم:
-به سلام پسرای گل!
سه تاشون سلام کرد و سهند گفت:
باور کنید من هنوز به این شک دارم تو چطوری مخ این دختره رو زدی؟-
تو دلم براش زبون درآوردم و باخودم گفتم :تا چشمت درآد بچه پرو...................................................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد5،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 18

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:07 ] [ احسان عظیمی ] [ ]

جملم رو کامل کردم و گفتم:
-نه اعتقاد ندارم
و با همون خونسردیم زل زدم تو چشماش! حرفی نزد فقط با تعجب نگام کرد نگاهی به ساعت موبایلم کردم داشت دیرم میشد ! دوباره سرم رو بلند کردم ومنتظر نگاش کردم که انگار از حالت تعجب درومده بود که گفت:
-ولی باید اعتقاد داشتی باشی!
-چرا اونوقت؟؟
-چون کسی که این عشق رو تجربه کرده رو به روت وایساده!............................................


ادامه مطلب
برچسب ها: رمان کی فکرش رو میکرد4،رمان کی فکرش رو میکرد, | موضوع : | بازدید : 15

[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 15:06 ] [ احسان عظیمی ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 68 صفحه بعد
درباره وبلاگ

سلام.دوستان من احسان هستم امیدوارم از وبم خوشتون بیاد هر رمانی که به نظرتون قشنگه و پربازدید هستش رو به من اطلاع دهید ممنون میشم.و راستی تو خبرنامه هم عضو بشین ممنونم.اینم فروشگاه وبلاگم http://in.bitasell.ir
آرشيو مطالب
جعبه پیام
خبرنامه
جستجو در وبلاگ

نظرسنجی
شما کدام رمان رو بیشتر دوست دارید؟
آمار بازدید
آنلاین : 1
بازدید امروز : 44
بازدید دیروز : 334
بازدید هفته گذشته : 2221
بازدید ماه گذشته : 10075
بازدید سال گذشته : 21009
کل بازدید : 58409
امکانات وب
کسب درآمد