بهرام که هنوز زخم زبونش خوب نشده بود ...هر چند ساعت یه بار میومد با تمام قدرت یاسی رو شلاق میزد .. سیلی میزد... با کابلای برق شک الکتریکی میداد
طوری که دیگه از یاسی چیزی نمونده بود وتا مرگ فاصله ای نداشت ...

مردی که یاسی رو با خودش اورده بود لحظه ای با دیدن اون تو این وضعیت دلش یه حال بدی شد .. فرشته ای که اورده بود حالا بیشتر شبیه یه تکه گوشت مرده شده بود ...
یادش نمیومد تا به اون روز دلش به حال کسی سوخته باشه حتی اونایی که با دست خودش کشته بود اما نمیدونست چرا این بار با دیدن این دختر دلش یه حالی میشد...شاید چون قرار بود تا چند ماه دیگه خودشم بخاطر سرطانی که گریبان گیرش شده بود بمیره... باید یه کاری میکرد این اخرین فرصت واسه توبه کردن بود ... شاید با نجات این دختر کمی از بار گناهش سبکتر میشد ...

هر بار که نوبت کشیک به اون میرسید ... سریع یاسی رو پایین میاوردو از طناب خلاص میکرد وغذاهایی که تو لباسش جاسازی کرده بود به زور اب به خورد یاسی میداد بلکه خون تازه ای تو رگهای اون بیاد .. و قدرت مقاومت پیدا کنه ...

یاسی اولین بار که دید کابوس شبهای کودکیش حالا فرشته نجاتش شده به خودشو این روزگار سخت خندید طوری که مرد فکر کرد دختر بیچاره از ضربه های توی سرش دیوونه شده...
جالب بود کسی که یه روز میخواست اونو توخواب خفه کنه حالا داشت زخماشو مرحم میذاشت و غذا دهنش میکرد ...
یکی از همون روزا که مرد داشت اونو تیمار میکرد یاسی با سو ظن بهش نگاه کرد و گفت: چرا داری بهم کمک میکنی ؟توکه قبلا میخواستی منو بکشی اما حالا ؟؟؟
مرد دستی به سیبلش کشیدو گفت: اونموقع فکر مردن خودم نبودم ... اما حالا با این مریضی لا علاج میخوام حداقل یه کار خوب تو زندگیم کرده باشم بی خیر از دنیا نرم ...
یاسی پرسید :اسمت چیه؟
و مرد با نگاهی غریب به اون گفت: قابیل...

چند روزی بود که دیگه یاسی رو شکنجه نمیکردن ..خبری ازشون نبود ... وقتی دلیلشواز قابیل پرسید جواب داد: قراره مادرت کلیدو ببره جایی که اونا گفتن ...
خیالشون راحته که کلیدو گیر اوردن ...
یاسی با لبخندی که با چهرش غریبه شده بود گفت: یعنی من ازاد میشم ؟ متونم مادرمو ببینم ؟؟ خدا جون یعنی میشه؟؟
مرد از دیدن شادی یاسی غم به دلش اومد ...میدونست اونا هیچ وقت این دختر بیچاره رو ازاد نمیکنن....
اما چیزی نگفت....باید هر طور شده از این فرصت استفاده میکردو اونو فراری میداد ...

زخمهاش کم کم رو به بهبودی بود .اما روحش اشفته و پریشون به سر نوشت عجیبی که روزگار براش رقم زده بود فکر میکرد ...
رو به قابیل که کناری روی صندلی نشسته بود گفت :فکر کن ... خدا یکی مثل بهزادو سر راه من قرار میده که جونمو نجات بده ... از طرفی برادرش بهرام که عین یه سیب از وسط نصف شده شبیه بهزاده میاد که منو بکشه
...
قابیل که سخت یاسی رو تو فکر دید با ملایمت گفت: روزگار بازی های خیلی عجیبی با ادم میکنه ... بهش فکر نکن دختر جون ..هیچوقت نمیتونی سر از کار این دنیا بیرون بیاری؟
یاسی اهی کشیدو گفت : اره راست میگی...ولی خیلی دلم میخواد بدونم چرا بین این همه ادم بهرام انتخاب شد .. اصلا چطور سر از ماجرای من بیرون اورد تا اونجا که من میدونم ااین ادم خونوادشو ترک میکنه و میره ترکیه ...
قابیل با لبخندی گفت: این که تعجب نداره ... ریسس ما الان مدتهاست تو ترکیه باند بزرگی رو رهبری میکنه ...بهرامم همونجا از بی پولی و در به دری رو به گروه ما اورد .. ولی چون جربزشو تو مدت کمی به رییس ثابت کرد شد همه کاره گروه در واقع جاگیر رییس تو نبودش
...
یاسی باز گفت: تو چرا جزو این گروه شدی قابیل؟ اصلا این گروه کیا هستن چرا تشکیل شد؟؟
قابیل خنده ای کرد و گفت :اینا رو میگم تا کمی وجدانم راحت شه ...در حالی که اگه تو وضع دیگه ای بودم محال بود کلمه ای در این رابطه حرف بزنم ...
منم از بی کسی و در به دری رو به خلاف اوردم .. چشم باز کردم دیدم نه ننه ای دارم نه بابایی ویلونو سیلون تو خیابونا دنبال یه لقمه نون بودم تا اینکه با یکی به اسم هوشنگ خط خطی اشنا شدم واون دستمو گرفت و وارد این خونواده خلاف کرد ... هی داستانش خیلی درازه ..اصلا دوست ندارم که یه بار دیگه زندگی لجنمو مرور کنم
...
نمیدونم پدرتو چقدر یادت هست ؟اما اون مرد خیلی بزرگی بود ..کسی که بخاطر نجات جون خیلی ها خودشو فدا کرد
...
ماجرا از اونجا شروع شد که یه شرکت خارجی تو ایران مرکز تحقیق درباره بعضی بیماریها و چیزای دیگه دایر کرد
.
پدرت هم از محققای معروف اونا بود تا اینکه منم نمیدونم انگار پدرت فرمولی پیدا کرد که به نفع اون شرکت و نابودی مردم مملکتش بود
...
اما اون قسمت اصلی فرمولو قایم کرد تا زمانی بدست اهلش برسه ...اما هیچ کس نمیدونه این فرمول کجاست ..فقط جاسوسای ما فهمیده بودن که پدرت به یه تیمسار که باهاش روابط نزدیکی داشتین گفته :کیلید دست دخترمه
..
بعدشم که اونا میخواستن پدرتو بگیرن و ازش بازخواست کنن که خودشو کشت
....
یاسی ناباورانه گفت:پدرم خودشو کشت؟ اما همه میگن که شما اونو کشتین
..
قابیل سری تکون داد و گفت: اون شب ما اومده بودیم اونو ببریم پیش رییس اما پدرت میدونست اگه دست رییس بهش برسه روزی هزار بار ارزوی مرگ میکنه
وشاید زیر اون شکنجه ها مجبور به اقرار بشه .. واسه همین با یه گوله تو مغزش جلو چشم ما خودشو خلاص کرد .
یاسی گیج ومنگ گفت: اما من تا الان فکر میکردم تو و چند نفر دیگه بابامو کشتین .قابیل نگاهی به یاسی کرد و گفت :من تو زندگیم خیلی ها رو کشتم اما خوشحالم که دستم به خون مرد بزرگی مثل بابای تو الوده نشد
...
لحظه ای سکوت کردن و هر یک در حال خود غرق شدند .که مردی وارد شد و قابیل رو صدا زد .با عجله بالا رفتند و یاسمن رو تو حال خود رها کردند
.
یاسی حال غریبی داشت. از اینکه پدرش همچین ادمی بود احساس غرور میکرد و ازطرفی از اینکه خودشو کشته بود حس بدی داشت.یعنی اگه اونم جای پدرش بود این کارو میکرد؟
یاسی لحظه ای احساس خفگی کرد دلش میخواست یکی اونجا بود و سرشو رو شونه هاش میذاشتو با خیال راحت بار غمشو با اون ادم قسمت میکرد ..اما کسی نبود ...چشماشو بست پرنده خیالش به سمت مرد که چشمای عسلی روشن و خماری داشت پرواز کرد .چقدر دلش واسه صاحب این چشما تنگ شده بود.
یاد بازوهای عضلانی و محکمش که با قدرت اونو به خود میفشرد یهو دلش رو لرزوند ... اون شب عاشقانه لحظه ای از ذهنش گذشت .... سماجت و لجبازیشون...بوسه های داغ اون...همه و همه
...
چقدر محتاج این اون اغوش بود.. کاش فرهادش اینجا بود وبا همون سرسختی لباشو میبوسید و عطش محبتشو سیراب میکرد ..چقدر دلش محبت میخواست .. دلش عشق فرهادو میخواست
...

بهرام به همراه چند مرد مسلح سوار قایق شد و به محلی که با لیلاقرار گذاشته بود رفت ..از فکر اینکه بازم جلوی رییسش سر فراز بیرون میومد غرق شادی بود ...
با خشم دستشو مشت کرد وتو دلش گفت: بذار کیلیدو بگیرم یاسی .. اونوقت از تن و بدنت هیچی نمیزارم...با دستای خودم زبونتو از حلقومت میکشم بیرون میندازم جلو سگام ...تیکه تیکت میکنم و داغتو به دل ننه ات میزارم ... بهرام میدونست مادر یاسی از ترس کشته شدن دخترش هرگز پای پلیسو وسط نمیکشه .. اما ذهی خیال باطل
...
طرفای 9 شب بود فرهاد یه بار دیگه نقشه رو با مادر یاسی مرور کرد و نکات لازم و تذکر داد
...
لیلا نگران از خراب شدن نقشه به سمت محل قرار رفت
.
لب اسکله پر از کشتی های باربری و قایق های ماهیگیری بود .باید دنبال قایق کوچک سفید رنگ میگشت..چند دقیقه گذشت تا بالاخره اونو بین دوتا کشتی نسبتا بزرگ دید .نزدیک قایق که شد صدایی از قایق شنید
.
_بیا تو قایق
لیلا حرفای فرهادو تکرار کرد .
_دخترم کجاست؟ مگه قرار نبود دخترمو بیارین؟ پس کوش؟
سایه سیاهی ازاتاقک قایق خارج شدو گفت: فکر کردی زرنگی؟ما تا مطمئن نشیم کلید همونه که ما میخوایم از دخترت خبری نیست .و به سرعت ب سمت لیلا پریدو تو یه چشم به هم زدن جعبه رو از تو دستاش قاپید ... قایقو روشن کرد و رفت ...
فرهاد و تیمسار و دو ستوان که نظاره گر ماجرا بودن سریع دست به کار شدندو رد قایق و از ردیاب تو کلید گرفتن .. کلیدی که فرمول جعلی روش حک شده بود ساعتی گذشت ...نیمه های شب بود که چراغ چشمک زن روی نقشه ثاببت موند
...
فرهاد و بقیه سریع اماده شدند با قایق به سمت جزیره رفتند ..جزیره ای که از قلم افتاده بود
...
تا وسطای راه با قایق رفتند و بعد که جزیره نمایان شد با لباس غواصی به دریا زدند تا مخفیانه وارد جزیره بشن ...قرار بود بعد از نجات یاسی مامورا از هوا و دریا رو سر اونا خراب شن و دستگیرشون کنن
...
فرهاد اروم سرشو از اب بیرون اورد و به فرزادو حسن علامت داد
.
مردای مسلح جا به جا ایستاده بودند..فرهاد تو فکر خلاص شدن از شر اونا بود که یهو صدای هم همه و تیر و فریاد به گوشش رسید چند مرد تا داد میزدن بگیرینش از اونطرف رفت ...نذارین در ره ...بدویید
...

یاسی قلبش عین گنجشک میزد با سرعت تمام داشت میدویید ...چشماش پر اشک بود مدام جسد غرق خون قابیل جلو چشمش بود .. باورش نمیشد قابیل بخاطر نجات جون ااون خودشو فدا کنه
...
وقتی داشتند بی صدا از در پشتی فرار میکردند .. بهرام وچند تای دیگه
عین جن پشت سرشون ظاهر شده بودند...
قابیل یاسی رو هل دادو خودش تیرای که به سمتشون شلیک شده بود و به جون خرید و جلوی چشای وحشت زده یاسمن با لبخند جون داد
...
صدای پای مردای مسلحی که دنبالش بودن لحظه به لحظه نزدیک تر میشد
...
تیرای که به سمتش شلیک میشد به طورمعجزه اسایی از کنارش میگذشت
..
خدایا کجا برم .. تو این جزیره فکسنی کجا فرار کنم ..یه طرف دریاست یه طرف این مردا خدایا
...
از لابه لای شاخه و برگا به تندی رد میشد ...بازوهای لختش با برخورد به شاخه ها خراشیده شده بود
...
با خودش گفت یاسی دوراه بیشتر نداری... یا تسلیم شی ودوباره توی دستای کثیف
بهرام خار و ذلیل بشی و با خفت بمیری یا خودتو تو دریا غرق کنی.و با عزت و ابرو بمیری ....کدومو میخوای یاسی ؟ کدوم راهو میخوای ؟نزدیک ساحل رسیده بود به سمت دریا به سرعت دویید و تو یه چشم به هم زدن خودشو تو موجای اون گم کرد ...بابا جون دخترت داره میاد ...زمزمه های اخری بود که یاسمن با خودش داشت...

فرهاد هنوز محتاطانه از داخل اب ساحل و دید میزد و منتظر یه فرصت مناسب بود که دید شبهی با اندام کشیده و موهای مواج بلند شتابان به سمت دریا اومد و خودشو تو موجهای دریا گم کرد ...
فرهاد تپش قلبش تند شد و بی صدا فریاد زد : یاسمن
اره خودش بود یاس سپیدش .. مردای مسلح به دنبالش خودشونو به دریا زدند...بلکه یاسی رو گیر بیارند .. فرهاد به خودش اومد و بااشاره ای به فرزادو حسن منوری شلیک کرد ...مامورای ویزه از تو تاریکی دریا با قایقبه سمت اونا حمله ورشدند ..فرهادم به سرعت به سمت جایی که یاسی خودشو غرق کرده بود شنا کرد ...
مردای مسلح با دیدن مامورا خودشونو از اب بیرون کشیدنو به سمت اونا تیراندازی کردن ...درگیری بدی
به وجود اومده بود .. فرهاد اما نگران یاسمنش به عمق دریا زده بود اما اونونمیدید...با نور ضعیف چراغ قوه روی سرش تاریکی اب رو میشکافت و جلو میرفت و با خودش زمزمه میکر ..یاسم کجایی ...زنده بمون الان پیدات میکنم ...
تو نور ضعیف چراغ جسم بی جون یاسمنشو دید که داره لحظه به لحظه تو تاریکی اب محو میشه
دستشو دور کمر اون دراز کرد واونو تو اغوش خودش گرفت و به سرعت به طرف بالا شنا کرد ...تا به سطح اب رسیدن تیرهایی به سمتشون شلیک شد فرهاد دوباره با جسم بی جون یاسی به زیر اب رفت ... باید به خشکی میرفت ...اما چطوری.؟؟ فقط باتمام قوا به سمت صخره ای که قبلا دیده بودپیش رفت ... اینبار با احتیاط به سطح اب اومد ... مامورای خودی به ساحل رسیده بودندو دگیری ادامه داشت ...فرهاد با خیال اسوده جسم بی جون یاسشو از اب بیرون کشید و رو صخرهای نزدیک ساحل گذاشت ..
لوله هوا و عینک شناشو به سرعت از صورتش برداشت
...
یاسمنو رو کمر خوابوند ...موهای شرابی نازشو از تو صورت مهتابیش
کنار زد سریع فشار های مداوم و منظم بین جناق سینه اون اورد و راه بینی اونو بست و نفس عمیقی کشید... لباشو رو لبای غنچه ای و نیمه باز اون گذاشت و از وجودش به اون دمید ...چندین بار این کار وکرد اما یاسمنش بیدار نشد ...
بغض راه گلوشو بسته بود باورش نمیشد یعنی یاسش به همین راحتی پر پر شده بود ؟؟
اشک پهنای صورتشو پشونده بود با خشم و کینه از این روزگار بی اختیار ضربه های پی در پی رو سینه وشکم یاسمن میزد..دیونه شده بود و فریاد میزد ...خددداااا... چرا یاسمن .. چرا گل نشکفته من.. مگه اون چند سالش بود ...خدا ...

یاسی بیدارشو...عشق من ... یاسی پاشو جون فرهادت .. بیا بیا بازم موهامو قیچی کن .. سرمو بزن هر بلایی که میخوای سرم بیار فقط بیدار شو ... یاسسییییی

یاسی تو هاله ای از نور گم شده بود چشاش از شدت نور هیج جا رو نمیدید...چشاشو بست و دوباره باز کرد ...
بالای ابشار بلندی ایستاده بود لحظه ای سرش از بلندی اون گیج رفت و نزدیک بود بیفته..که دستی اونو گرفت برگشت ناجی خودشو ببینه
...
پدرش با چهرای نورانی و خندون با لبخند نظار گرش بود یاسی از شوق خودشو تو بغل باباش انداخت و سر و صورت اونو غرق بوسه کرد وگفت بابا جونم ...بابا میدونی چقدرد لم واست تنگ شده بود چرا تنهام گذاشتی ؟
پدرش اما تنها لبخندی روی لباش بودو چیزی نمیگفت ....
یاسی باز گفت : ببین بابا جون اومدم که واسه همیشه پیشت بمونم
...
پدرش همچنان لبخند میزد و بی او به سمتی رفت
...
یاسی هم با خوشحالی لی لی کنان همراه باباش رفت... که یهو صدای فریاد و ناله ای به گوش رسید
...
یاسی اطرافشو نگاه کرد کسی نبود ...پس این صدا از کجاست؟ چه غریب بود این صدا ..انگار هزار بار این صدا رو شنیده بود اما چیزی یادش نمیومد
...
اومد با پدرش همراه شه که این بار صدا با فریاد دلخراشی گفت : ییااااسسسسیییییی
...
صدا تو سرش پیچید با دست سرشو گرفت و رو زمین زانو زد .. چشمایی عسلی خماری تو ذهنش نقش بست ... خدایا این چشما ... درد بدی تو سرش پیچید و این بار چهره مردونه و جذاب فرهاد جلو چشمش زنده شد ... به سختی گفت: فرهاد
.....
.اروم از زمین بلند شد و ایستاد ...صدا از پایین ابشار میومد
...
یعنی فرهادش پایین ابشار بود ؟ اما چرا گریه میکرد و ناله میداد؟
نکنه اتفاقی واسش افتاده بود ؟دست پدرشو رو شونه هاش احساس کرد با نگرانی برگشت و به پدرش گفت:بابا فرهاده... بابا حتما تو دردسر افتاده ..چی کار کنم بابا؟؟دست پدرشو دید که به پاییین ابشار اشاره میکرد یاسی بهت زده گفت: چی میگی بابا ؟ منظورت چیه؟باز پدرش به پایین اشاره کرد یاسی کلافه گفت یعنی میگی بپرم ؟ اونم من ؟ از این ارتفاع؟ مگه خل شدم بابا ؟میخوای دخترتو به کشتن بدی؟یدفعه از حرفی که خودش زده بود خندش گرفت : اخه اون که مرده بود ..چطور میتونست یه بار دیگه بمیره...

صداها قطع نمیشد یاسی یه بار دیگه به پدرش نگاه کرد و گفت ببخش بابایی زود برمیگردم برم ببینم این فرهاد باز چه خاکی به سرش کرده و برگردم پدرش با اخم نگاهش کرد
..
یاسی گونه اونو بوسید و گفت ای قربون بابای با ادبم بشم من باشه دیگه حرف بد نمیزنم ..برم ببینم واسه فرهاد جونم چه اتفاقی افتاده ... خوبه؟
دوباره لبخندرو لبای پدرش نشست...
یاسی چشاشو بست نفس عمیی کشیدو با جیغ یه پایین ابشار پرید...

فرهاد همچنان ناله میکرد و یاسشو از خدا میخواست که یهو یکی دستشو تو هوا گرفت و گفت: ااااووووی ی ی ... این شکمه ها کیسه بوکس نیست .. دل و روده بدبخت منه که داری تو هم میکنی.....
فرهاد هیجان زده به سمت صدا برگشت : اره خودش بود ... یاسی شر و شیطون خودش بود که داشت با چشای پر خنده و شاد اونو نگاه میکرد
.
زیونش از خوشی بند اومده بود که با زحمت گفت :خو ...خودتی یاسی
...
یاسی هم از سر شیطونی گفت : نه آ ننه امه
...
فرهاد درحالی که اشک شوق از چشاش میومد خندید وگفت: یعنی خواب نمیبینم ..بیدارم؟؟
چشای یاسی برق شیطانی زد ...دستشو بالا اورد و سیلی محکی تو گوش فرهاد زد.
فرهاد برق از سرش پرید و اخی گفت
..
که یاسی با خنده گفت : دیدی بیداری
...
فرهاد بجای اینکه عصبانی بشه با شادی به پشت رو صخره ها افتادو اسمون شب و که داشت اروم اروم صبح میشد نگاه کرد و گفت: اره بیدارم ..بیدار بیدارگربه وحشی من
...
یاسی با اخم بهش نگاه کرد و گقت: باز که گفتی گربه وحشی
...
این بار فرهاد با شوخی گفت: دوست داری چی صدات کنم؟؟
یاسی پشت چشمی نازک کرد وگفت: ملوسم .. عروسم ..عزیز دلم ... ..قربونت بشم...
فرهاد با شیطنت لبخندی زد و گفت : چشم گربه ملوسم ...که یاسی غضبی نگاش کرد
...
_قربون چشای گربه ای عروسم
...
یاسی با خشم از جا بلند شد که فرهاد دستشو گرفت و اونو سمت خودش کشید و یاسی رو انداخت رو خودش و گفت :کجا ملوسم ...قربونت بشم عروسم
...
اینبار چشای یاسی از عشق درخشید
....
لباشون به اندازه یه بند انگشت فاصله داشت ..یاسی چشاشو بست وخواست خودشو به بوسه های گرم فرهاد بسپاره که یهو زیر دلش یه تیری کشید و صدایی تو هوا بلند شدو بوی بدی تو نسیم دریا بخش شد
...
هر دو چشاشون گشاد شد ..فرهاد گفت : صدای چی بود یاسی ... و هوا رو بو کرد... و گفت: پیف پیف
...
یاسی خجل گفت : من ..من نمیدونم
...

فرهاد پقی زد زیر خنده و گفت : تو ..تو .بودی یاسی؟
...
یاسی با عصبانیت از رواون بلند شد و گفت نه خخخیییرررر
ولی فرهاد ول کن نبود و در حالی که از خنده اشک به چشاش اومده بود میگفت: چرا... چرا .خودت بودی...بیین حتی بوشم تو هوا پخشه..چی بهت دادن خوردی مگه؟....و باز خندید ...
یاسی دادی از عصبانیت زد و گفت : اره ..اره.. بودم ..که چی؟ مگه خودت تا حالا واست پیش نیومده؟ همه ادما واسشون اتفاق میفته ...و با مشت به کمر فرهاد که نیم خیز شده بود زد و گفت:نخند.... بهت میگم نخند .. نخند دیگه
اما فایده نداشت اون همچنان میخندید ..
یاسی کلافه از جا بلند شدو رفت لبه صخره و گفت ..حالا که اینطوره دوباره خودمو غرق میکنم میرم پیش بابام .. امد خودشو بندازه پایین که دستای پر عشق فرهاد دور کمرش حلقه شد و اونو تو اغوش گرم خودش گرفت و لبای تب دارشو رو لبای یخ کرده یاسی گذاشت و با حرارت بوسید ...تپش قلب یاسی تند شد و گرمای لذت بخشی تو تمام بدنش پخش شد
..

چند دقیقه ای گذشت که فرهاد گفت:ببین ملوسم خورشید داره طلوع میکنه ... این اولین طلوعی که داریم با هم میبینیم
..
یاسی به افق دریا که خورشید سلانه سلانه داشت از اون بالا میومد نگاه کرد و عضمت و زیبایی اونو تو دلش ستود
...
صدای سرفه ای اونا رو به خودشون اورد
...
فرزاد و حسن سوار برقایقی جلوشون ایستاده با خنده نظاره گر انها بودند
...

یاسی لحظه ای تو دلش گفت: نکنه حرفامونوشنیده باشن ...وای خدا ... ابروم رفت
...
فرهاد با سرخوشی سلامی به اونا داد و گفت ؟ چه خبر بچه ها ... ماموریت خوب پیش رفت؟؟
فرزاد نگاهی به حسن انداخت و با لحن شوخی رو به فرهاد گفت: خبرا پیش شماست ...
ماموریتم مگه میشه با وجود ما دوتا خوب پیش نره ... همه رو لت وپار کردیم
..
حالام اگه دیگه جیک تو جیکتون تموم شده بیاین بریم که داریم از خستگی میمیریم .یاسی شرم زده سر به زیر انداخت و با کمک فرهاد سوار قایق شد و همگی با شوخی خنده به سمت ساحل زیبای کیش پیش رفتند....

تو ساحل دریا لیلا و تیمسارو سرهنگ و چند تا نظامی دیگه منتظر برگشت اونا بودن ...وقتی فهمیدن ماموریت به خیر وخوشی تموم شده و ارازل همه دستگیر یا کشته شدند از خوشحالی همدیگه رو تو بغل گرفته و تبریک گفته بودند...
لیلا اما فقط چشم به دریا دوخته بود تا امدن دختر یکی یدونشو ببینه
...
وقتی قایق دیده شد لیلا از شوق خودشو به اب زد که زودتر یاسشو تو اغوش بگیره
...
از اونطرف یاسی از دیدین مادرش اینطور مشتاق به سمتش میومدی از خود بی خود شد و میخواست اونم بپره تو اب که فرهاد دستشو گرفت و گفت صبر کن دختر با میخوای خودتو غرق کنی
..
یاسی اما هیجان زده بود و با شادی گفت : فرهاد مامانم ..مامانمه .. قربونش بش
.
دیگه نزدیک لیلا که تا شکم تو اب بود رسیدن قایقو خاموش کردند ..یاسی دست فرهاد و رها کرد و خودشو تو اغوش پر مهر مادرش انداخت
...
چه صحنه ای بود ...مادر و دختر هر دو اشک شوق می رختند و صورت همدیگه رو غرق بوسه
...
چند دقیقه ای گذشت تا کمی از دیدار هم سیراب شدند ...وبا هم به سمت ساحل رفتند
...
اینبار نوبت تیمسار بود تا عروس 18 سالشو با شوق تو اغوش بگیره
...
همگی خسته اما مشتاق به سمت هتل رفتند ولی فرهاد همراه دو ستوان و سرهنگ به اداره رفت تا از چند و چون کار اگاه بشه و از همه اونا رسما تشکر کنه
...

تو اتاق هتل یاسی تو وان اب گرم غوطه ور بود و داشت به اتفاقات افتاده فکر میکرد .. یدفعه یادش به بهزاد افتاد ...اشک از چشمای میشی نازش سرازیر شد
...
قابیل بهش گفته بود که بهرام دستور داده تنها برادرشو که یه مامورمخفی نیروی ارتش بوده بکشن وتو دریا غرق کنن تا نتونه رد اونا رو بگیره و همه از نبودش شک کنند و فکر کنن کار اون بوده .... وقتی این خبر و شنید تا خود صبح گریه کرده بود ...از خودش بخاطر مرگ بهزاد متنفر بود ...با خودش گفت : بهزاد نمبزارم جسدت تو دریا بمونه پیدات میکنم و مراسم تدفین ابرومندی واست میگیرم
...
سریع خودشو شست ولباس پوشید و بیرون اومد ... رو به مادرش و به تیمسار که با خیال اسوده داشتند صبحونه میخوردند گفت من باید برم پیش فرهاد هنوز کارمون تموم نشده ...باید جسد یکی رو از تو اب پیدا کنیم
...
و بدون مهلت صحبت به اونا از اتاق خارج شد
..
توی اداره همه نشسته بودندو چای و شیرینی میخوردند و از پیروزی خود شاد بودن که در سراسیمه باز شد و یاسی نمایان .. همه با تعجب به پری که مو شرابیش خیس بود و انگار از اب بیرون اومده بود نگاه کردند
...
فرهاد به خود اومد و گفت: یاسی ...اینجا چیکار میکنی؟
یاسی بغض فرو خوردشو ازاد کرد و گفت :فرهاد بهزادو کشتن...فرهاد به سوی اون رفتو سر خیسشو تو بغل گرفت و گفت :اروم باش عزیزم .. بهزاد حالش خوبه ...
یاسی نا باور سرشواز تو اغوش فرهاد بیرون کشید و گفت: دروغ میگی من خودم میدونم کشتنشو تو دریا غرقش کردن .. حالام باید کمکم کنی جسدشو پیدا کنم...اون واسه خاطر من مرد
...
فرهاد این بار لبخندی زد و موهای خیس اونو از تو صورتش کنار زد و گفت: بیا ببرمت یه جایی تا حرفامو باور کنی
..
دست یاسی رو گرفت با یه خداحافظی از بقیه به سمت بیمارستان رفت
...
یاسی بی طاقت گفت :چرا داری میری بیمارستان
..
فرهاد اما چیزی نگفت ...وارد بیمارستان شدن فرهاد اونو به سمت ته راهرو جلوی در اتاقی برد و به ارومی در و باز کرد
...
یاسی وقتی دید بهزاد به ارومی رو تخت خوابیده هیجانزده پرید تو بغل فرهادو اونو غرق بوسه کرد
...
بلند گفت ..خداجون ممنونم..... فرهاد بهزاد زندست ... خداجون چقدر تو بزرگی ....و به سمت بهزاد رفتند
...
فرهادسرخوش از شادی یاسی با شوخی گفت: فکرکنم از دیدن من اینقدر خوشحال نشدی که از دیدن بهزاد
...
یاسی که دید فرهاد انگار دلخور شده بوسه ای اروم کنج لبای اون نشوند و گفت
:
مگه میشه عزیزم دیدی که از خوشحالی دیدن تو چه به روزم اومد ...و سر خوش خندید ....فرهادم خندون گفت اره دیدم چه نسیم دل انگیزی واسم راه انداختی
...
دوباره یاسی گفت : تو که میدونی من بهزادو فقط به چشم یه دوست میبینم ..اون برام مثل شیرینه .. پس اذیت نکن دیگه
فرهادم گفت: من غلط بکنم ملوسکمو اذیت بکنم ....بفرمایید تو همین لحظه صدای ضعیف بهزاد و شنیدن که گفت: خوشحالم که میبینم بالاخره عاشقونه کنار هم واستادین ....
یاسی خندون دست بهزاد و تو دست گرفت و گفت : ما هم خوشحالیم که خوشحالت کردیم ... و همینطور ممنونیم که زنده موندی
...
بعد رو به فرهاد کرد و گفت : میدونستی این اقای بهزاد مثل شما مامور مخفی هستند
..
فرهاد با تعجب گفت : نه ...راست میگی ؟؟
و بعد با دست اروم موهای سر بهزادو به هم ریختو گفت: ای ناکس..... پس بگو چرا میخواستن سرتو زیر اب کنن ...
بهزاد که تا اون لحظه فقط میخندید گفت : ای یاسی شیطون از کجا فهمیدی؟؟؟
لحظه ای غم تو چشای میشی یاسی نشست و گفت: اینو کسی که تو و داداشتو خوب میشناخت بهم گفت ...اخرشم منو فراری داد و دادشتم با بی رحمی اونو جلو چشام کشت ...
لحظه ای هر سه نفر سکوت کردند که بهزارد با صدای لرزونی گفت: تو بهرامو دیدی ؟؟
یاسی نگاه غمزدشو به بهزاد دوخت و تمام ماجرا رو واسشتعریف کرد ...
که چطور اولش فکر کرده بهرام بهزاده وووو
....
اخر ماجرا که رسید چشمای هر سه تاشون پر اشک شده بود ..بهزاد گفت : این شغلو انتخاب کردم تا بتونم اونو پیدا کنم و برگردونم از منجلاب بیرونش بکشم اما حالا
...
یاسی گفت: هنوزم دیر نشده حتما اونم دستگیرکردن اوردن
...
اینبار فرهاد بود که دست بهزادو گرفت و گفت: متاسفم رفیق ... بهرام ... بهرام دیگه زنده نیست ...اون خیلی از بچه ها رو کشت و در اخرم خودش کشته شد ... جسدشم الان تو سر خونه پزشک قانونیه
..
بهزاد به سختی بغض شو خورد و گفت: میدونستم دیگه کاری نمیشه براش کرد اون تا خر خر غرق خلاف شده بود
...

تو همین لحظه صدای دکتر شنیده شد که با شوق گفت:مییبینم که دوستان همه جمعند
..
هرسه با خوشحالی به دکتر سلام کردند
..
دکتر نزدیک یاس شد و گفت : چقدر خوشحالم که سالم میبینمت دخترم
...
یاسی با شوخی گفت : منم خوشحالم که سالم موندم
...
دکتر رو به بهزاد گفت: میبینم که از دیدن دوستات رنگ به روت اومده و دیگه باید تختو بسپاری به ما و بری
...
بهزاد با قدر شناسی به دکتر نگاهی کرد و گفت : بخاطر زحمات شماست که من زنده موندم و حالا سرحالم
..
دکتر این بار با غمی تو صداش گفت : پسرم عمر دست خداست .. بخواد میگیره نخواد زنده نگه میداره
...
فرهاد واسه اینکه جو رو عوض کنه گفت: همگی امشب شام مهمون من رستوران رویایی... باید واسه سلامتی هممون یه سور حسابی بگیریم
...
وقتی به هتل برگشتند فرهاد در اتاق و باز کرد و یاسی با سرخوشی پرید تو اتاق که یهو چشماش 4 تا شد .. خداجون درست میدید .. این شیرین بود که کنار مادرشو تیمسار نشسته بود
..
دو دختر جیغ زنون همدیگرد تو بغل گرفتنو از اینور اتاق میپریدن اونور اتاق
...
بقیه هم خنده کنون نظارگر شادی اونا بودن
....
لیلا با شادی گفت میدونستم سوپراز میشی عزیزم بخاطر همین ازش خواستم که بیاد اینجاد
...

کمی که اروم گرفتن شیرین گفت: ای یاسی بی معرفت ... نگفتی یه زمانی یه دوستی داشتی؟رفتی که رفتی من باید از مامانت جویای حالت میشدم
...
یاسی چپکی نگاهی به شیرین انداختو گفت .. روتو برم دختر جای اینکه گریه زاری کنی و دلت واسم بسوزه و بگی ..اوه یاسی من تو زنده ای .. خوشحالم که زنده ای ... گلگی میکنی ازم
..
شیرین بوسه ای کنج لبای یاسمن خوشکلش گذاشت و گفت : قربون اون حرف زدنت برم .. من دلم واسه اون بدبختایی که تو رو گروگان گرفته بودن میسوخت .. و اروم کنار گوش اون گفت: اخه نمیدونستن چه گربه وحشی رو گرفتن ...و زد زیر خنده و از کنار یاسی در رفت
..
یاسی هم هوار کشون که واسیا .. واسیا بگیرمت نشونت میدم گربه وحشی کیه .. دنبال شیرین دورتا دور تیمسار و مادرش مچرخید تا شیرینو بگیره وحسابشو برسه
..
دیگه همگی از خنده مرده بودن
...

شب همگی به اتفاق دکتر و بهزاد که تازه کمی رو پا شده بود به رستوران جزیره رویایی رفتند
..
اونجا بود که شیرین گلوش پیش چشمای خاکستری بهزاد گیر کرد ولی به روی خودش نیاورد
..

دور هم شام صمیمیانه ای خوردن و در اخر تیمسار گفت ما پیر پاتالا بریم ... شما هم اگه خواستین برین کنار دریا واسه خودتون خوش باشین
....
دیدم که جشن گرفته بودن
...
یاسی دستاشو با شوق به هم زد و گفت : اخ جون جشن ...میدونی چند وقته نرقصیدم
...
دکتر با خنده به کمر فرهاد زد و گفت : پاشوپسرم یاسی خوشکلمونو ببر و ارزوشو براورده کن
..
فرهاد از جا بلند شد و به بهزاد گفت حالشو داری خانما رو ببریم یکم هوا خوری؟؟؟
بهزادبا لبخندی گفت: کی جرات داره حال نداشته باشه .. بریم ..
همگی نظاره گر رفتن اونها شدند
..
لیلا رو به تیمسار و دکتر گفت : ببینین شیرین و بهزاد چه بهم میان
...
اونا با سر حرفشو تصدیق کردن
..
یاسی هم هی با ایما و اشاره به بهزاد شیرینو نشون میداد ... میخواست هر طور شده بهزادو واسه شیرینش تور کنه
..

بهزاد اما تو این فازا نبود ... تا بالاخره یاسی گفت : خوب بهزاد جان اینم شیرین ما که تعریفشو واست کرده بودم
...
بهزاد نگاهی به دختر خوش اندام و مو مشکی که کنار یاسی قدم میزد انداخت
تو دلش اونو با یاسمن مقایسه کرد چشمای به رنگ شب که ادم تو سیاهیش گم میشد و ابروهای خوشحالت پیوسته ... پوستشم گندمی باز که خیلی بهش میومد بینی قلمیو ظریفی که زیرش لبای قلبه ای خوشرنگ نشسته بود ...
زیبایش از نوع شرقی بود ...ادم یاد شهرزاد قصه گوی داستانا میفتاد
...


یاسی که دید بهزاد چیزی نمیگه با حالت قهر دست شیرینو گرفت و به سمتی که جشن بر پا بود دویید
..
فرهاد و بهزادم متعجب از رفتن اونا به دنبالشون رفتن
...
یاسی و شیرین عین اون موقع ها هم ریتم با موزیک تند و شاد بندری شروع به رقص هماهنگ کردن .. که یهو موزیک تموم شد و اهنگ ملایمی به درخواست زوجای عاشق اونجا گذاشته شد ...یاسی اومد با شیرین همگام شه که فرهاد دستشو دور کمر اون حلقه کرد و اونو تو اغوش خود گرفت و گفت فکر کنم این اهنگ مخصوص عاشقاست نه دوستا ...مگه نه بهزاد
...
بهزاد که با فاصله کمی از اونا ایستاده بود به سمت شیرین رفت و دستشو دور کمر اون حلقه کرد و تو چشمای به رنگ شب شیرین خیره شدو گفت : البته ...فقط عاشقا نه دوستا
...

سالها از اون زمان میگذره هنوزم یاسی با وجود دختر نازش نیلوفر با فرهاد کل میندازه و بر عکس زندگی اروم شیرین و بهزاد که پسری هم سن دختر یاسمن دارن هر روز شون پر هیجانه ......وصمیمانه تو ویلای تیمسار زندگی میکنن
...

تیمسار واسه ادای دینش به مهران تا اخر عمر مراقب عروسش و دخترش یاسی بود و روزی که تونست محقق رازدار و امینی رو پیدا کنه... یاسی رو پیش اون برد و گذاشت حکاکی زیر موی یاسی رو بخونه تا بتونه فرمول و کامل کنه و با اون به ملت غیور ایران خدمت کنه
...




قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید .

پایان

 

برچسب ها: رمان عروس 18 ساله قسمت آخر,رمان عروس 18 ساله6,رمان عروس 18ساله قسمت6,روما عروس 18ساله قسمت اخر,رمان عروس18ساله, | موضوع : | بازدید : 49

[ شنبه 16 شهريور 1392 ] [ 14:31 ] [ احسان عظیمی ] [ ]
درباره وبلاگ

سلام.دوستان من احسان هستم امیدوارم از وبم خوشتون بیاد هر رمانی که به نظرتون قشنگه و پربازدید هستش رو به من اطلاع دهید ممنون میشم.و راستی تو خبرنامه هم عضو بشین ممنونم.اینم فروشگاه وبلاگم http://in.bitasell.ir
آرشيو مطالب
جعبه پیام
خبرنامه
جستجو در وبلاگ

نظرسنجی
شما کدام رمان رو بیشتر دوست دارید؟
آمار بازدید
آنلاین : 3
بازدید امروز : 110
بازدید دیروز : 238
بازدید هفته گذشته : 599
بازدید ماه گذشته : 7065
بازدید سال گذشته : 46182
کل بازدید : 83582
امکانات وب
کسب درآمد