آنچنان عصبانی شده بودم : من نرگس نیستم من سوگندم اینم حق نداره از گل کمتر به مادر من بگه
عمو حشمت با اعصبانیت بلند شد : تو از مادرت چی می دونی
مادرم شروع کرد به گریه کردند : حشمت خان کوتاه بیا
ابراهیم : عمو خواهش می کنم تمومش کنید
: بگو چی که همه می دونید من نمی دونم بگو عمو بزار منم بدونم
حاج بابا : حشمت تمومش کن
عمو حشمت : بزار بدونه دختر چشم سفید همه توی این مدت خیلی صبوری کردیم
حسابی عصبی بودم برگشتم سمت عمو ناصر : موضوع به ناهید مربوط نه
عمو حشمت : آفرین پس تا حدودی می دونی تو دختر اون هرزه ای ، یک مدتی غیبش زد بعد با یک بچه برگشت حسابی مریض بود از نصرت خواست که تو رو نگه داره می دونی چرا از نصرت خواست چون اون عاشق مادر تو بود ولی اون رفت با یکی دیگه
خندیدم : می دونستم از نسل شماها نیستم و به این موضوع افتخار می کنم از نسل یک زن هرزه بودن بهتر تا با تو قوم خویش باشم
زن عمو یک دفعه داد زد : خانجون ، خانجون
اورژانس اومد و خانجون و برد بیمارستان منم همراهش رفتم . خانجون بردند اتاق سی سی یو چون دکتر گفت سکته کرده و خوشبختانه اون و رد کرده بود
عمو حشمت اومد اونجا ولی عمو ناصر بهش گفت بهتره بره خونه چون ممکنه درگیری به وجود بیاد .
روی صندلی نشسته بودم و گریه می کردم گاهی برای خودم ، گاهی برای خانجون

عمو ناصر : عمو بیا بریم خونه
: می خواهم پیش خانجون باشم
عمو ناصر کنارم نشست ، دستش و انداخت دور من : عمو زیاد حرف های حشمت و تحویل نگیر اون حسابی کم آورده
: چرا اون اینطوری کرد
عمو ناصر : من قصه گوی خوبی نیستم خود خانجون برات تعریف می کنه
: یعنی عمو حشمت دروغ گفت
عمو ناصر سرش و تکون داد : بعضی ها وقتی به عشقی که می خواهن نمی رسند اینطوری می کنند همه چیزی که به عشقشون مربوط از بین می برند
: منم به عشق عمو مربوط میشم
عمو ناصر سرش و تکون داد : حالا پاشو بریم
با عمو ناصر رفتم خونه خودمون ، با ورود ما همه برگشتند و ما رو نگاه کردند و من آروم به طرف حاج بابا رفتم و توی بغلش گریه کردم و اون با آرامش دست روی سرم کشید و : عزیزم بابا همه چیز درست میشه گریه نکن
: چرا برای من
حاج بابا : خوب گاهی بعضی ها سرگذشت اینطوری دارند .
رسول اومد طرفم : بیا بریم سوگند توی اتاقت
دستم و به اون دادم و با هم رفتیم بالا روی تخت دراز کشیدم : دیدی رسول گفتم من با همه فرق دارم من جزو این خاندان نیستم
رسول : آره خواهر کوچولو من بگیر بخواب و به این موضوع ها اصلاً فکر نکن .
: رسول کنارم می مونی
رسول :آاره بخوابم من کنارتم
رسولم مثل قبل اومد کنارم دراز کشید مثل وقتی که می خواستیم یک بلای سر کسی بیاریم ولی با این تفاوت که این بار من مورد آزار قرار گرفته بودم
خوابم برد وقتی بیدار شدم به ساعت نگاه کردم ساعت یازده بود سریع رفتم پایین عمو حشمت و خانواده اش ، عمو ناصر و خانواده اش همه خونه ما بودند خیلی ترسیدم اشک هام ریخت : حاج بابا خانجون حالش خوبه
عمو ناصر اومد طرفم : آره عمو خوبه خوب
آوردنش توی بخش ملوک پیشش مونده ، فردا مرخصش می کنند .
روی مبل نشستم و سرم توی دستم ها گرفتم موهام دورم ریخت تازه متوجه شدم چیزی سرم نکردم و همون طوری اومدم پایین
اسماعیل برام یک چادر آورد و انداخت روم
عمو ناصر : پاشو عمو برو صورت تو بشور صبحانه بخور با هم میریم بیمارستان
سریع بلند شدم رفتم دستشویی و رفتم توی اتاقم این بار فقط مانتو پوشیدم و اومدم پایین : عمو ناصر من حاضرم بریم
هیچکس حرفی نزد تا اومدم برم بیرون عمو حشمت : نمی خواهی چادر سرت کنی
اصلاً بهش محل ندادم و رفتم
عمو ناصرم هیچی نگفت توی بیمارستان رفتم وقتی وارد اتاق خانجون شدم علی اونجا بود سلام کردم و رفتم کنار خانجون دستش و بوسیدم بهم لبخندی زد : خوبی مادر
: من خوبم خانجون
خانجون لبخندی زد : باید زودتر برات قصه رو تموم می کردم فکر نمی کردم حشمت دوباره زود همه چیز و به هم بریزه
: ایراد نداره خانجون ، عمو حشمت همیشه عجول بوده هیچ وقت حاضر نیست واقعیت و قبول کنه
خانجون : امشب تو پیشم بمون
: باشه خانجون حتماً
زن عمو ملوک : خانجون سوگند نمی تونه
خانجون : چرا مادر می تونه باید بمونه می خواهم قصه رو براش تموم کنم
لبخندی زدم : عجله نکنید خانجون هنوز فرصت هست
خانجون سرش و تکون داد : نه مادر دیرم شده باید بهت بگم
عصر همه اومدن دیدن خانجون و فهمیدند من پیشش می مونم مامان اومد طرفم : سوگند نمیای خونه
: چرا مامان امشب پیش خانجون هستم بعد میام
مامان : حتماً میای دیگه حتی اگه قصه به نفع تو تموم نشد
: آره مامان مگه اینکه شما نخواهین
مامان بغلم کرد : تو برام خیلی عزیزی باور کن
مامان و بوسیدم و اون همراه حاج بابا رفت
من و خانجون تنها شدیم : خوب کجای قصه بودیم ، خوب یادم اومد
خانجون دوباره به عقب برگشت به زمان خیلی دور گفت :
تو همون زمان یکی از پسرهای که همون جا کار می کرد به خان گفته بود اگه اجازه بده بیاد خواستگاری من ، منم از همه جا بیخبر ، رفته بودم لباس های کثیف و بشورم ، تا نزدیک غروب طول کشید همش لباس های اردشیرخان بود اونم تاکید داشت فقط من باید بشورم همه هم می ترسیدند دست به لباس هاش بزنند .
تا وقتی لباس ها خشک شد و من می خواستم برگردم هوا حسابی تاریک شده بود بالاخره لباس ها رو جمع کردم برگردم ولی برگشت من به خونه سه روز طول کشید
: چرا خانجون
خانجون سرش و تکون داد : چون اردشیرخان فکر کرده بود من از خواستگاری پسر خبر دارم اونم اومد لب چشمه و من و با خودش برد .
بعد از سه روز با بدترین حالت برگشتم خونه ، اول زهرا خانم من و دید من و برد توی اتاقم حالم زیاد خوب نبود ، خانم تا فهمیده بود چه بلایی سرم اومده خودش اومد توی اتاق خیلی از دخترها اونجا بودند همه سریع رفتند بیرون خانم کنارم نشست و من گریه می کردم
خانم : کار کی بود می شناختیش

همون طور گریه می کردم
خانم عصبانی شد : می شناختیش
سرم و تکون دادم همون لحظه در باز شد و اردشیرخان اومد داخل خانم با تعجب بهش نگاه کرد : تو اینجا چکار می کنی
اردشیرخان : چی رو می خواهی بدونی مادر
خانم با تعجب به اردشیرخان نگاهی کرد : یعنی چی ؟ می خواهم بدونم توی این آبادی کدوم کثافتی همچین بلایی سر یک دختر آورده
من فقط گریه می کردم
اردشیرخان : وقتی بفهمی چکار می کنی
خانم : مجبورش می کنم با سالومه ازدواج کنه
اردشیرخان اومد کنار من دستم و گرفت می خواستم دستم و از دستش بیرون بکشم که : من بودم مادر
خانم با تعجب به ما نگاه کرد : تو چکار کردی بچه ؟
اردشیرخان : من سالومه رو می خواهم بارها بهتون گفتم و شما خودتون و به نشنیدن زدین منم دیدم تنها راه به دست آوردن سالومه همینه از کنار چشمه دزدیدمش و با خودم بردمش
خانم غش کرد منم فقط گریه می کردم اردشیرخان آروم بغلم کرد : من که بهت گفتم مال من میشی پس چرا گریه می کنی
زهراخانم برای خانم آب قند آوردند
بعد از سه روز من و اردشیرخان به عقد هم در آوردند هر دو خوشحال بودیم .
خانم و خان زیاد به این وصلت راضی نبودند ولی کار بود که شده بود پس مجبور بودند بپذیرند ، یک رعیت شد عروس خان براشون خیلی سر افکندگی داشت ولی اردشیرخان به این موضوع اصلاً توجهی نکرد .
یک ماه از عروسیمون گذشت که من حامله شدم توی خونه یک غوغایی به پا شد از همه بیشتر اردشیرخان می ترسید که نکنه یکبار منم مثل همدم بمیرم یک لحظه ام تنهام نمی گذاشت .
خانم و خان ام دست کمی از اون نداشتند
زهرا خانم نمی گذاشت من زیاد استراحت کنم می گفت زیاد بخوابی تنبل میشی ، نمک و از غذام حذف کرد خودمم دوست نداشتم چاق بشم برای همین پیاده روی زیاد می کردم تو غذا خوردن رعایت می کردم ولی نمی تونستم لواشک نخورم عاشق لواشک بودم زهرا خانم خودش برام درست می کرد و مراقبم بود . پدر و مادرم اصلاً انگار نه انگار که من دخترشونم البته طفلی ها جرات نمی کردند از خان خیلی می ترسیدند .
بالاخره به ماه نه رسیدم دردم شروع شد قابله اومد و من یک پسر خوشگل به دنیا آوردم خان اسمش و گذاشت ناصر
: یعنی عمو ناصر پسر اردشیرخان
خانجون : آره مادر
: بعد چی شد
اردشیر که سر از پا نمی شناخت بچه اول پسر شده بود و خیلی براشون ارزش داشت . ناصر شد عزیز دوردونه خونه ولی من نمی گذاشتم زیاد لوسش کنند ، یکی دوبار اردشیرخان نازش و می کشید ، یادم سر این موضوع با هم بحث کردیم و یکی دو روزی باهاش قهر بودم من بچه لوس دیده بودم برادرم محمد نمی خواستم ناصر مثل اون بشه
اردشیرخان ام که جونش به جون من بند بود قبول کرد که دیگه ناصر رو لوس نکنه و اگه کار اشتباهی کرد تنبیه اش کنه . خدایش ناصر بچه فهمیده ای بود از منم خیلی حساب می برد .
اردشیرخان اون سمت خونه خان و ساخت ، ما به سمت دیگه نقل مکان کردیم خان اول ناراحت شد ولی نمی دونم اردشیرخان بهش چی گفت که اون راضی شد .
اردشیرخان بارها بارها رفت شهر و هر وقت می اومد برای من از لباس های شهری می آورد و می گفت دوست دارم توی خونه اون طوری راه بری منم اوایل خجالت می کشیدم ولی کم کم عادت کردم و توی خونه خودمون همیشه سعی می کردم اون طوری راه برم که اردشیرخان دوست داره ، دوست نداشتم وقتی میره شهر بگه زن های اونجا خوشگل تر از زن من هستند .
ناصر چهار ساله شد و من دوباره حامله شدم اینبار یک دختر ناز به دنیا آوردم خانم اسم ناهید دوست داشت برای همین من اسمش و گذاشتم ناهید .
به خانجون نگاهی کردم : یعنی من نوه اردشیرخانم
خانجون : آره مادر حالا بقیه داستان و گوش کن
خان بالا که از اردشیرخان کینه به دل گرفته بود شروع کرد به تهدید کردند از ترس اینکه بلایی سر بچه ها بیاره اون ها رو توی خونه نگه می داشتم خان رفت با اون صحبت کرد ولی اون گفت که اردشیرخان باعث مرگ دخترش شده بود و باید تقاص پس بده
خان وقتی دید داره بین دو تا روستا دعوا میشه ما رو فرستاد شهر من و اردشیرخان همراه بچه ها اومدیم به همین خونه ای که توش زندگی می کنیم .
خانجون سرش و تکون داد : وای از دست این کینه وای از دست کینه جوها
چون توی خونه تنها بودم به اردشیرخان گفتم یک مستاجر بیاره اونم قبول کرد و خانواده آقا بزرگ اومدن شدند همسایه ما زن خیلی خوبی داشت دو تا پسر داشت حشمت و نصرت هر دو از ناصر بزرگتر بودند ولی خوب باهام خوب کنار می اومدند مخصوصاً نصرت خیلی ناهید دوست داشت چون ناهید خیلی خودش و برای همه شیرین می کرد حتی آقا بزرگ که خیلی مومن بود و هیچ وقت من ندیده بودم حتی دختر بچه ای رو بوس کنه نمی تونست ناهید و نادیده بگیره هر وقت می اومد براش شکلات داشت .
زیورخانم بنده خدا حالش زیاد خوش نبود و بیشتر مریض بود و توی خونه خوابیده من شده بودم همدم اون بچه هاش به من می گفتند خانجون
من و اردشیر چهار سالی به خوبی زندگی کردیم ولی یک شب که اردشیرخان رفت بیرون دیگه هیچ وقت زنده برنگشت توی راه چاقوش زده بودند و کشته بودنش صبح جنازه اش و به من تحویل دادند نمی دونی چی کشیدم
خانجون به اینجا که رسید شروع کرد به گریه کردند منم پا به پاش گریه کردم کمی که آروم شد گفت هیچ وقت به بچه ها نگفتم کی این کار رو کرده می دونستم کینه به دل می گیرند . خانم وقتی فهمید نتونست تحمل کنه و اونم سکته کرد و مرد .
خان ام تمام املاکش و فروخت و اومد پیش ما تمام پول ها رو به من داد و گفت برای بچه بزارم کنار تا وقتی بزرگ میشن براشون خرج کنم .
سال بدی بود خان ام دیگه نتونست دوری اردشیرخان و خانم تحمل کنه اونم رفت پیش اونها من خیلی تنها شدم در عرض دو سال سه تا از عزیزانم و از دست دادم . از اون روز این روسری سیاه به سرم تا یادم نره بر من چی گذشت با رفتن اردشیرخان دیگه دلم مرد فقط برای اینکه بچه ها رو بزرگ کنم و به ثمر برسونم زنده موندم ولی افسوس نتونستم از اون میوه ها خوب حفاظت کنم
ناهید دبیرستان می رفت دختر زرنگی بود ، دوست داشت بره دانشگاه ، ولی افسوس
خانواده آقا بزرگ برای همیشه در خونه من موندن زیور خانم چند سالی می شد که به رحمت خدا رفت . آقا بزرگ برای اینکه من بیوه بودم و خودشم زنی نداشت با من صحبت کرد و ازم اجازه خواست تا صیغه محرمیتی بخونه تا هر دو تو خونه راحت باشیم اون قسمت خودش زندگی کنه و من قسمت خودم دیدم اینطوری بهتر چون حرف همسایه ها رو می شنیدم . صیغه محرمیت خونده شد .
ناهید اول خیلی ناراحت شد ولی یک روز ناصر و ناهید نشوندم و بهشون گفتم حرف های مردم و گفتم ، بهشون گفتم که فقط برای اینکه حرف و حدیث کم بشه این کار رو کردیم و بین ما هیچ چیزی نیست اون تو قسمت خودش زندگی می کنه و ما تو قسمت خودمون
ناهید توی خونه روسری سرش نمی کرد هر چی آقابزرگ می گفت اون قبول نمی کرد و می گفت خونه خودمون می خواهم راحت باشم
منم حریفش نمی شدم ناصرم همیشه می گفت ولش کن بزار راحت باشه نصرت و حشمتم که برادرشان پس بزار راحت باشن
ولی وای از این عشق حشمت یواش یواش عاشق ناهید شد ، ناهید همیشه مسخره اش می کرد و بیشتر وقتش و با نصرت بود خدایش نصرت پسر خیلی آقای بود واقعاً ناهید براش خواهر بود .
ولی از دست این زمونه آقابزرگ به زور حشمت و داماد کرد همین شمسی رو براش گرفت با اومدن شمسی تو زندگیمون کمی اون آرامش به هم خورد وقتی حشمت می خواست زنش و ببر من اجازه ندادم بیاد توی این خونه چون می دونستم با خودش فقط آتیش میاره مخصوصاً از وقتی از علاقه حشمت به ناهید باخبر شده بود.
با ناصر و ناهید صحبت کردم تا اگه اونها راضی هستند برای نصرت و حشمت و ناصر حجره بخرم تا هر کاری دوست دارند بکنند .
ناصر و ناهید هر دو موافقت کردند خدایش بچه هام مثل خود اردشیرخان با محبت و دست و دلباز بودند . با آقا صحبت کردم اون اول راضی نبود ولی وقتی فهمید بچه ها راضی هستند قبول کرد . و من به هر سه تا پول دادم و گفتم دیگه عاقل هستید و خودشون برن برای خودشون هر مغازه ای که دوست دارند بخرند.
حشمت اول قبول نمی کرد ولی وقتی بهشون گفتم مادرشون اون ها رو به من سپرده قبول کرد نصرت از خوشحالی نمی دونست چکار کنه چون دیگه خسته شده بود از بس برای این و اون کار کرده بود هر سه رفتند توی بازار فرش فروش ها برای خودشون حجره خریدند با اون پولی که من بهشون دادم ای تونستند یک حجره خوب بگیرند . هر سه کار کردند .
اون زمان هم نصرت ازدواج کرده بود هم ناصر همه شون بچه داشتند ، برای ناهید خواستگار زیاد می اومد ، ولی ناهید همه رو رد می کرد دلم گواهی می داد دخترم عاشق شده ، می ترسیدم ناصر با خبر شه با ناهید برخورد بدی بکنه برای همین با ناصر گفتم ، اونم بهم قول داد ببین موضوع از چه قرا
بعد از مدتی نصرت اومد خونه و بهم گفت یک پسر دانشجو از خانواده خوبیه و هر روز سر راه مدرسه ناهید قرار میگیره امروز رفتم باهاش حرف زدم و اونم خیلی عذرخواهی کرد و اجازه گرفت بیاد خواستگار ناهید
خوشحال شدم که دخترم جفتش و پیدا کرده خودم درد عشق و کشیده بودم نمی خواستم دخترم درد عشق و بکشه
مرتضی با خانواده اش اومد خواستگاری ناهید . پسر خیلی خوب و آقای بود . بالاخره ناهید هم عروس شد خوشحال بودم از این که دخترم خوشبخت شده براشون یک خونه خریدم تا راحت توش زندگی کنن ولی ای دل غافل این سایه شوم دوباره اومد سر وقت من باز یاد من کرد دید زیادی خوشبختم دوباره اومد که خوشی رو ازم بگیره
یک روز ناهید خونی و مالی اومد خونه وقتی دیدمش دلم هوری ریخت چی شده ناهید
ناهید گریه می کرد برید کمک مرتضی
ناصر و نصرت رفتند بیرون ولی ای دل غافل مرتضی رو هم مثل اردشیر چاقو زده بودند رسوندنش بیمارستان ولی چه فایده دیر شده بود . ناهیدم آب شد اونقدر خودش و زد و گریه کرد که خدا می دونه .
یک روز که تنها توی خونه بودم در زدند رفتم در باز کردم یک مرد چهل ساله ای جلوی در ایستاده بود
بهش گفتم چکار داری
بهم نگاه کرد گفت من نمی شناسی منم سلطان برادر همدم
بهش نگاه کردم چی می خواهی ، اومدی چی رو ازم بگیری
سلطان گفت : یادت چه بلایی سر خواهرم آوردی
خندیدم و گفتم : من یا مادرت با اون داروهای که رمال بهش می داد همدم و کشت چقدر خانم بهش گفت نده این ها رو مادرت برات تعریف کرد
سلطان : مادرم می خواست نجاتش بده
بهش گفتم آره نجاتش داد جونش و گرفت آخرین بار که اومد دیدن همدم بهش نمی دونم چی داد که هم خودش رفت هم بچه اش
سلطان : تو که خوشبخت شدی
: آره بودم ولی با رفتن اردشیرخان من فقط مرده ای هستم
سلطان : دخترت چی ؟
: با اون چی کار داری
سلطان : شوهرش چاقو خورد نه
اونجا فهمیدم کار سلطان بوده اشک هام ریخت : یک روز جواب پس میدی اونم به بدترین شکل
سلطان خندید : این سزای کار شماست
: دستت به خون بیگناه خورده دیگه پاک نمیشه اردشیرخان که کشتی ، اون در قبال همدم ولی این یکی رو بیگناه کشتی
سلطان خنده بلندی کرد و رفت
نمی دونستم باید چکار کنم یادم پشت در نشسته بودم که ناصر همراه ناهید اومد حال ناهید زیاد خوب نبود
یک سالی از مرگ مرتضی گذشت ناهید یکم آروم شد یک روز که از خونه رفت بیرون دیگه برنگشت هر چی دنبالش گشتم پیداش نکردم تا اینکه یک روز اومد خونه کثیف و خونی
هر چی ازش سوال کردم این مدت کجا بوده جواب نمی داد ناهیدم لال شده بود دیگه حرف نمی زد بعد از مدتی فهمیدم حامله شده از کی و کجا نمی دونم
آقابزرگ هر چی از ناهید سوال کرد اون جواب نداد ، حشمتم شروع کرد که اون هرزه است ، خود فروش ولی چه فایده ناهید دهن باز نمی کرد ناصر یکی دوبار با حشمت گلاویز شد ولی هیچ فایده ای نداشت هر کاری کردم که ناهید بچه رو بندازه فایده ای نداشت راضی نمی شد . تا اینکه تو به دنیا اومدی
اشک هام ریخت یعنی خانجون من بچه حروم هستم
خانجون : من نمی دونم مادر این و باید از نصرت بپرسی ناهید فقط با نصرت حرف زد و از اون قول گرفت که به کسی نگه تا وقتی که موقعش بشه ، ولی هر چی بود نصرت و طوبی راضی شدند و اون ها تو رو قبول کردند و طبق خواسته ناهید اسم تو سوگند گذاشتند تا هیچ وقت یادشون نره چه قولی بهش دادند .
اشک هام می ریخت : مادرم چی ؟

خانجون گریه کرد : خودش و کشت . منم نتونستم کاری بکنم تو بغلم جون داد و من نتونستم از بچه اردشیرخان مراقبت کنم هنوز دارم می سوزم . فقط می تونم بگم کینه ای که مادر همدم گرفت دخترم و هم سوزوند ، سلطانم تو کینه مادر گیر کرده و نیم دونه داره چکار می کنه .
یک دفعه حال خانجون بد شد زنگ و زدم پرستارها اومدن اون و دوباره برگردوندن به سی سی یو زنگ زدم به حاج بابا و بهش گفتم ولی اون ها دیر رسیدند خانجون رفت ، مثل اینکه فقط زنده بود تا اینها رو به من بگه
روزی که می خواستند دفنش کنند روسری سفیدی که خریده بودم سرش کردم و بهش گفتم سلام من و به مامانم برسون ، بدترین روزهای زندگیم بود احساس می کردم یک حامی مهم از دست دادم اونقدر گریه کردم ولی چه فایده تنها شدم .
بعد از هفت همه توی خونه خانجون جمع شدیم جای که همیشه خانجون می نشست نشسته بودم همه ساکت بودند و من آروم آروم گریه می کردم
عمو ناصر اومدم کنارم : سوگند پاشو دیگه گریه نکن
: حالا چی باید صدات کنم دایی یا عمو
عمو ناصر سرش و انداخت پایین و هیچی نگفت رو کردم به حاج بابا : می خواهم بقیه قصه رو بدونم چی شد مامان ناهید به شما چی گفت ، چطور شما رو راضی کرد حتماً حرف اونقدر قانع کننده بوده که شما راضی شدید نه آقا نصرت
همه از حرف من شوکه شدند
حاج بابا اومد کنارم : تو برام با نرجس هیچ فرقی نداری
: ولی باید قبول کنیم که من با همه فرق دارم ، چرا زودتر بهم نگفتید
مامان : باید وقتش می شد
: حالا وقتش بهم بگید ، به سلطان مربوط میشه نه ، ازش خبر دارید یا نه
حاج بابا : می خواهی چکار کنی ؟
: من آخرین نسل دختر از اردشیرخان ام پس باید برم
حاج بابا : که چی بشه
: باید بفهمم کی هستم
حاج بابا عصبانی شد : من پدرتم ، اونم مادرت این واقعیت
سرم تکون دادم : نیست ، خانجون زنده بود تا به من واقعیت تو بگه ، برای همین آقا حشمت هیچ وقت من و دوست نداشت نه
عمو حشمت سرش و انداخت پایین
: چرا می خواستی عروست بشم وقتی من و قبول نداشتی وقتی مادرم و قبول نداشتی وقتی بهش تهمت زدی
عمو حشمت بلند شد و رفت بیرون
عمو ناصر : نرگس
: من سوگندم ، طبق قولی که به مامانم دادید الآن وقتش ، پس بهم بگید
عمو ناصر رو کرد به زن عمو ملوک : بریم
همشون حاضر شدند و راه افتادند . خانواده عمو حشمتم رفتند از خانواده ما فقط حاج بابا و مامان موندن بقیه با عمو ناصر رفتند .
حاج بابا رفت وضو گرفت تا نماز بخونه و من همونجا نشستم
مامانم ساکت نشسته بود و به یک جا زل زده بود
بالاخره نماز حاج بابا تموم شد و اومد نشست
: من می خواهم بدونم
حاج بابا به مامان نگاهی کرد : بلند شو اون نوشته رو بیار
مامان از توی کیفش یک پاکت در آورد و داد به من
با دستی لرزان بازش کردم ، اسم مادرم و اسم یک مرد دیگه به نام سلیمان سالاری نوشته شده بود
: این چیه ؟
حاج بابا : این صیغه نامه
: صیغه نامه چی ؟
حاج بابا : وقتی ناهید گم شد و بعد از مدتی اومد تو رو حامله بود قبل از این که تو به دنیا بیای اومد پیش من و طوبی ، این و نشونمون داد اون زن صیغه ای سلیمان سالاری یا بهتر بگم پسر سلطان شده بود ، اونها اون و دزدی بودند و مجبورش کرده بودند صیغه سلیمان بشه
سرم تکون دادم : چه آدم های پستی
حاج بابا : این داد به من و گفت وقتی وقتش شد به سوگندم همه چیز و بگو
حاج بابا به من نگاهی کرد : دوست ندارم هیچ وقت سمت اون خاندان نفرین شده بری
: من نرم اونها میان
حاج بابا : نه اون ها فکر می کنند بچه ناهید مرده پس دیگه این دعوا تموم شد
: ولی من نمی خواهم تموم بشه می خواهم برم سلطان و ببینم
حاج بابا : اون مرده خیلی وقت مرده
: نمرده دروغ میگید حاج بابا
مامان : نرگس من ، عزیزم می خواهی بری چی رو بدونی
: اگه قرار منم مثل مادرم بمیرم پس بزارید بمیرم تا تموم بشه نمی خواهم هیچ وقت بترسم دوست دارم خودم به طرف ترسم برم
حاج بابا : یعنی می خواهی بری پیش سلطان
: آره من نوه اونم میشم ، بزار برم ببینم چی پیش میاد
حاج بابا : اگه بلای که سر ناهید آوردند سر تو هم بیارن چی
: من مثل مادرم نمیذارم که بچه به دنیا بیاد با خودم می برمش
هر چی حاج بابا و مامان گفتند من قبول نکردم . بالاخره تسلیم شدند حالا من یک مشکل بزرگ داشتم و باید سلطان و پیدا می کردم نمی دونم چرا ولی دلم می گفت خودشون من و پیدا می کنند . از خونه خانجون تکون نخوردم دیگه مدرسه ام نمی رفتم تمام ذهنم درگیر بود .
رسول هر روز بهم سر می زد و هر چی خواهش می کرد که برم خونه قبول نمی کردم شده بودم مثل دیوونه ها و با خودم حرف می زدم و برای سلطان و خانواده اش نقشه می کشیدم .
یک اتاق توی خونه خانجون بود که همیشه درش قفل بود با پیچ گوشتی بازش کردم و وارد شدم اتاق مادرم بود چندین عکس ازش توی اتاق بود چقدر من شبیه مادرم بودم مو نمی زدم در کمد لباس هاش و باز کردم و دستی توش کشیدم روش خاک نشسته بود لباس های مادری رو لمس می کردم که هیچ وقت من و بغل نکرده بود و من از شیره وجودش نخورده بودم .
یکی از لباس هاش و در آوردم دوست داشتم بدونم مادرم چقدر چاق بوده لباسش و پوشیدم کمی برام گشاد بود ولی با این که قدیمی بود زیبا بود حتماً تو دوره خودش بهترین لباس بوده
یک عکس عروسی از مادرم بود مردی که کنارش ایستاده بود حدس زدم باید مرتضی باشه مرد خوشتیپی بوده واقعاً به هم می اومدند .
صدای زنگ بلند شد به طرف در رفتم در باز که کردم از دیدن شهرام خشکم زدم
شهرام : سلام
: سلام کاری داشتید
شهرام : من نه ولی سلطان با شما کار داره
: پس شما یکی از اقوام ایشون هستید
شهرام سر شو تکون داد
: پس بی دلیل با رسول دوست نشده بودید
شهرام : من از هیچی خبر نداشتم ، خبر نداشتم که سلطان از خانواده شما کینه به دل داره
: هنوز زنده است
شهرام لبخندی زد : آره و منتظر شما
: چند لحظه صبر کنید تا حاضر بشم
شهرام : توی ماشین منتظرتون هستم
لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم شهرام راه افتاد
شهرام : نمی ترسی باهاش روبه رو بشی
: نه مگه آدم از پدربزرگش می ترسه ، می خواهم بدونم سلیمان هنوز زنده است یا نه ؟
شهرام از توی آینه من و نگاه کرد : آره زنده است .
جلوی خونه بزرگی نگه داشت در باز شد و وارد شدیم . ماشین و نگه داشت از ماشین پیاده شدم شهرام اومد کنارم : بفرمائید سوگند خانم
در کنار شهرام راه افتادم وارد خونه شدم خونه قشنگی بود
وارد پذیرایی شدیم یک مرد مو سفید که معلوم می شد سنش از همه بیشتر بالا نشسته بود و بعد یک مرد لاغر و در کنارش یک زن بود مرد شباهت زیادی به اون مرد مو سفید داشت حدس زدم اون مرد باید سلطان باشه و اونم پسرش سلیمان یعنی پدر من ، یک زن و مرد دیگه و چند تا پسر و دخترم بودند
بهتر بریم جلوتر
به شهرام نگاهی کردم و آروم جلو رفتم
همون مرد مو سفید : خوب تو دختر ناهید
: شما هم باید سلطان باشید
سلطان خندید : خوب می بینم که خوب من و می شناسی
: آره در مورد نامردی هاتون زیاد شنیدم
سلطان : ساکت شو دختر چشم سفید مثل مادرت می مونی
: اشتباه می کنید فکر کنم بیشتر شبیه خواهر شما باشم
سلطان : بگیر بشین و زبون به دهن بگیر
: راحتم حرف تون و بزنید
سلطان : چیه عجله داری ، می ترسی
: از کی باید بترسم خون شما توی رگ های من
سلطان به مرد کنار دستش نگاهی کرد : تو از کجا می دونی خون من توی رگ های تو
: چون سلیمان پسر شما بوده
سلطان با اخم به همون مرد نگاه کرد : تو از کجا می دونی
: خوب بگذریم حالا کارتون و بگید

سلطان : بهتر یک مدتی اینجا مهمون باشی تا بعد
: خوب مهمونی خوبه اونم پیش فامیل پدری یکم با اخلاق هاشون آشنا میشم .
سلطان رو کرد به خانمی که نزدیکش بود : همدم ببرش توی اتاقش
به زن نگاهی کردم جوان بود اومد سمت : همراهم بیا
روی مبل نشستم : من باید خیلی چیزها رو بدونم پس استراحت باشه برای بعد
سلطان : همدم ببرش
از جام بلند نشدم : می خواهم بدونم چرا ؟
سلطان : سالومه که همه رو برات تعریف کرده
: همه رو نه بعضی چیزها رو ، حالا هم نیست تا در مورد شما سوال کنم
سلطان : چی رو
: چرا با مادرم اون کار و کردی ؟
سلطان : انتقام بود
: آرامش پیدا کردی
سلطان به من نگاهی کرد و هیچی نگفت
چشمم به سلیمان افتاد که به من نگاه کرد : حرفی داری بگو چرا نگاهم می کنی
سلیمان سرش و انداخت پایین
: عذاب وجدان راحتتون نگذاشت نه ؟ خون مادرم به گردن کیه ؟
سلطان : به گردن اردشیر
: خودت خوب تبرئه می کنی ، خوب می خواهم بدونم کدوم یک از این دختر پسرها خواهر برادرهای ناتنی من هستند
سلطان از جاش بلند شد رو کرد به شهرام : ببرش توی اتاقش همین حالا
شهرام اومد طرفم نمی دونم چرا سلطان عصبانی شد
شهرام : بیا بریم سوگند
از جام بلند شدم و همراه اون رفتم ، از پله ها بالا رفتیم و یک اتاق اونجا بود وارد شدم : خوب به دوستت وفا دار بودی
شهرام : من از هیچ چیز خبر نداشتم تا یک هفته پیش سعی کردم از رسول دور بشم و خودم از این بازی بیرون بکشم ولی فایده ای نداشت .
: قرعه بنام تو افتاده بود نه ؟
شهرام از اتاق خارج شد روی تخت نشستم مانتو و روسری رو در آوردم و رفتم کنار پنجره دیدم شهرام داره با یک نفر حرف می زنه و بعد از سوار ماشینش شد و از خونه رفت بیرون
صدای چرخ کلید در و شنیدم برگشتم همون زنی که کنار سلیمان نشسته بود اومد داخل به نگاهی کرد و یک سینی که توش چای بود گذاشت و رفت
لب به چای نزدم روی تخت دراز کشیدم تا یکم موقعیت و بسنجم
دوباره صدای چرخش در اومد اینبار سلیمان اومد داخل روی تخت نشستم و بهش نگاه کردم اونم مدتی به من نگاه کرد و بدون حرف خارج شد . شب شد و دیگه کسی وارد اتاق نشد حوصله نداشتم چراغ و روشن کنم و همون طور روی تخت دراز کشیدم .
نمی دونم ساعت چند بود که در باز شد دختر جوانی : بیا بیر
از جام بلند شدم مانتو و روسری رو پوشیدم و پشت سر دختر پایین رفتم همه دور سفره ای نشسته بودند و منتظر من بودند شهرامم بود ولی معلوم می شد خیلی عصبی
سلطان : بیا بشین شام تو بخور
لبخندی زدم و نشستم : برای مهمون بازی من و آوردین اینجا میزبان های خوبی هستید
سلطان توجه نکرد و شروع کرد به خورد من دست به غذا نزدم اونقدر عصبی بودم که می تونستم همشون و بکشم ولی سعی کردم خونسرد باشم .
همه داشتند غذا می خوردند ولی حواسشون پیش من بود
سلیمان : چرا نمی خوری سوگند
نگاهش کردم و حرفی نزدم سلطان به سلیمان نگاهی کرد و دیگه کسی جرات نکرد به من نگاهی بکنه از جام بلند شدم سلطان : کجا میری ؟
: میرم استراحت کنم نترسید من فرار نمی کنم تا همه ماجرا رو نفهمم . راستی شهرام به رسول زنگ بزن بگو اومدم خونه پدربزرگم
از سالن خارج شدم بالای پله ها که رسیدم دیدم همون دختر جوون دنبالم اومد وارد اتاق شدم و اون در قفل کرد . نمی دونم چرا ولی احساس آرامش می کردم یعنی مادرمم همچین حسی رو داشته یا نه ؟
شاید چون من هم خون خودشونم نمی ترسم .
راه می رفتم خسته بودم روی تخت دراز کشیدم و نمی دونم کی خوابم برد با نوازش دستی بیدار شدم اول نفهمیدم کجا هستم : خانجون بزار بخوابم خیلی خسته ام
یک دفع از جام پریدم از دیدن سلیمان بالای سرم کمی ترسیدم : چرا اومدی اینجا ؟
سلیمان : ساعت ده بیا صبحانه بخور
: گرسنه نیستم حالا برو بیرون
سلیمان : ناهیدم مثل تو یک دنده بود
: خوشحالی که مرد نه ؟
سلیمان سرش و انداخت پایین : هیچ وقت از مرگش خوشحال نشدم شاید اون من و دوست نداشت ولی اون مدتی که باهاش بودن می پرستیدمش
: واسه همین دنبالش اومدی
سلیمان بلند شد و از اتاق رفت بیرون احساس کردم جای حساسی دست گذاشتم ولی باز ته دلم می گفت نکنه این ها همش یک فیلم باشه و بخواهن تو رو خامت کنند .
در باز بود در بستم و دوباره روی تخت دراز کشیدم دوباره در باز شد این بار همون دختر جوون اومد تو : اسمت چیه و کی هستی
به من نگاهی کرد : منیژه هستم دختر موسی
: موسی کیه
منیژه خندید : دختر عموت
: پس خانوادگی با هم هستید
منیژه بازم خندید : آره رئیس خانواده ام سلطان
: چرا بهش نمگین آقابزرگ
منیژه : خیلی از این کلمه بدش میاد
: جدی ؟
منیژه : بیا بریم پایین صبحانه بخور
: هنوز به نتیجه ای در مورد من نرسیدند
منیژه : نمی دونم تو با ناهید فرق داری اون از خاندان اردشیر بود ولی تو از هر دو خاندانی
: براشون سخت شده فکر نمی کردند اینقدر سخت باشه
منیژه : بیا بریم تا سلطان نیومد صبحانه تو بخور
مانتو و روسری سرم کردم و از پله ها رفتم پایین به سمت دیگه خونه رفتیم و وارد آشپزخونه شدیم دیدم شهرام و سلیمان و همون زنی که برام چای آورده بود نشستند من و منیژه هم نشستیم .
شهرام : سلام صبح بخیر
: علیک سلام
سلیمان رو کرد به من : این همسر من بهاره است
: خوشبختم
بهاره لبخند شیرینی زد : منم همین طور
: دیروز کسی جواب من و نداد من خواهر برادرم دارم یا نه ؟
دیدم بهاره سرش و انداخت پایین : نه نداری ؟
دیگه سوالی نکردم دوست نداشتم بهاره رو آزار بدم اون جزو این خاندان نبود . آروم : متاسفم
بهاره برام چای ریخت : بیا بخور
: ممنون من هنوز صورتم و نشستم
منیژه : بیا تا بهت دستشویی رو نشون بدم
همراهش رفتم صورتم و شستم کسی به در زد در باز کردم منیژه بود : بیا این مسواک
ازش تشکر کردم و در بستم اول خوب شستم و بعد استفاده کردم دلم نیومد از حوله استفاده کنم از دستشویی که اومد بیرون دستمال کاغذی دیدم برداشتم ، دست و صورتم و خشک کردم ، برگشتم توی آشپزخونه و روی صندلی نشستم بهاره دوباره برام چای ریخت ازش خوشم اومد زن خیلی نازی بود تا اومدم چای بخورم منیژه سریع اومد توی آشپزخونه : سلطان اومد
همه به هم افتادند و من خونسرد صبحانه می خورد
سلطان وارد شد و تا من و دید : این چرا اینجاست
برگشتم سمتش : سلام آقابزرگ اومدم صبحانه بخورم ایراد داره یا می خواهین نوه تون و گرسنگی بدید
سلطان عصبانی : به من نگو آقابزرگ بگو سلطان
از جام بلند شدم : مرسی صبحانه خوبی بود ، آقابزرگ بیشتر از سلطان بهتون میاد پس من آقابزرگ صداتون می کنم
تا اومدم از در برم بیرون دستم و گرفت به سمت خودش چرخوند زل زدم توی چشم هاش : کاری داری آقابزرگ
سلطان دستم ول کرد نمی دونم چرا کوتاه اومد از کنارش گذشتم و به طرف اتاقم رفتم . دو ساعتی تنها بودم که در اتاق زد شد : بفرمائید
شهرام اومد توی اتاق : بیا پایین سلطان کارت داره
: من باهاش کاری ندارم پس برو بیرون بزار استراحت کنم می خواهم یکم توی خونه پدری لذت ببرم
شهرام اومد طرف و دستم گرفت : بیا اینقدر لج نکن یک کاری دست خود تو و من میدی
: چرا تو ؟
شهرام : چون سلطان برای من و تو خواب دیده

کمی خشکم زد از جام بلند شدم و همراهش رفتم پایین
قبل از اینکه وارد اتاق بشم شهرام : تو رو خدا کوتاه بیا
ولی من نمی تونستم کوتاه بیام من خودم و عزرائیل می دونستم برای سلطان . وارد اتاق شدم ، دیدم یک مردی نشسته شهرام با دیدن اون رنگش پرید خودم دست کمی نداشتم ولی سعی کردم خونسرد باشم
سلطان : بیا بشین
: می خواهم برم اتاقم کارتون بگید
سلطان خنده ای کرد : شهرام بیا بشین
شهرام به مرد و زنی نگاهی کرد و رفت کنار سلطان نشست
سلطان : چه داماد خوبی
: مبارک عروس کیه
سلطان : سوگند سالاری
: نمیشناسمش میشه معرفیش کنید
سلطان : معلوم تو
خندیدم : شرمنده هم اسم هستیم ولی فامیلی هامون فرق داره
سلطان عصبی اومد طرف من : بیا بشین
: نمیشینم می خواهم ببینم چکار می خواهی بکنی
سلطان : می زنمت تا بمیری
: مادرم و هم اینطوری راضی کردی نه ؟
سلطان : تو هم مثل اونی
: دهن تو ببند
سلطان دستش و بلند کرد و زد توی دهن افتادم زمین ، از جام بلند شدم : چیه بهت برخورد باورت نمی شد یکی از هم خون های خودت جلوت بایسته
مرد که اومده بود : آقا اگه عروس راضی نباشه نمیشه که عقد کنیم .
سلطان دستم و گرفت و کنار شهرام نشوند : راضی
: من راضی نیستم من کوتاه بیا نیستم
سلطان : دوستش و دوباره بالا برد
از جام بلند شدم و جلوش ایستادم : بزن ، بمیرم زن این نمیشم
سلطان : جدی ؟
سلطان صداش و انداخت به سرش جمشید بیا
شهرام دستم و گرفت : لج نکن سوگند
جمشید اومد مرد جوان و قد بلندی بود : بله سلطان
سلطان رو کرد به شهرام : بلند شو ، جمشید بشین می خواهم برات زن صیغه کنم
جمشید به من نگاهی کرد اونقدر قلدر بود که واقعاً ازش ترسیدم به شهرام نگاهی کردم
سلطان : صیغه رو بخون
عاقد شروع کرد به صیغه خوندن تا من جمشید به هم محرم کنه
هر چی به من گفت من جوابی ندادم عاقد گفت باید دختر جواب بده و گرنه نمیشه ، نمی دونستم باید چکار کنم شهرام به من نگاه می کرد و من به اون
سلطان نگاه من و دنبال کرد به شهرام نگاه کرد و لبخندی زد : بیا شهرام بشین شاید به تو جواب مثبت بده
جمشید دوباره بلند شد و شهرام نشست توی بد مخمصه ای افتاده بودم حالا باید چکار می کردم عاقد شروع کرد به خطبه خوندن شهرام آروم : سوگند جون هر کی دوست داری بله رو بگو خواهش می کنم
چاره ای نداشتم مجبور بودم کوتاه بیام صدای زنگ در اومد بعد از چند دقیقه ای صدای حاج بابا رو شنیدم خوشحال شدم حاج بابا با چند تا مامور وارد خونه شد از خوشحالی خودم و انداختم توی بغل حاج بابا و شروع کردم به گریه کردن ، اونم من و بغل کرد و بوسید : خوبی بابا
: آره
حاج بابا : بیا بریم
پلیس به همه اونهای که اونجا بودند دستبند زد چون شریک جرم محسوب می شدند .
رسول وقتی شهرام دید یک مشت زد توی صورتش : خیلی نامردی
با حاج بابا برگشتم خونه مامان تا من و دید گریه کرد منم تو بغلش گریه کردم
یک هفته ای از اون ماجرا خیلی بد گذشت ، هر وقت یادم می اومد می ترسیدیم اگه عقد می کردن چی ؟ برای اینکه آروم تر بشم یک روز حاج بابا من و برد سر خاک مامان ناهید روی سنگش گل گذاشتم بهش گفتم سلام من اومدم بالاخره دخترت اومد پیشت مامان ناهید ولی ای کاش از اول همه چیز و می دونستم
توی ماشین نشستم : حاج بابا حالا چی میشه ؟
حاج بابا : اون ها ادعا کردند که تو دختر سلیمانی
: خوب بعد چی میشه ؟
حاج بابا : وکیل گفت به احتمال زیاد آزمایش ژنتیک می دید تا ثابت بشه




اگه معلوم بشه چی ؟
حاج بابا : بهتر به این چیزها فکر نکنی و به درس ت برسی ، می دونی که مامان ناهید دوست داشت بره دانشگاه حالا تو راه اون و ادامه بده و به آرزوش برسون
مدتی گذشت دادگاه من و سلیمان و فرستاد آزمایشگاه ، بعد از دو روز توی دادگاه و جواب مثبت بود یعنی من دختر سلیمان بودم غم همه عالم ریخت توی دلم ولی حاج بابا ساکت نموند شکایت کرد که اونها باید از اول قانونی وارد می شدند حالا دخترم می ترسه که با اونها زندگی کنه .
ولی متاسفانه حرف حاج بابا به هیچ جایی نرسید و من مجبور شدم به خونه سلیمان برم ، بهاره برام یک اتاق خیلی خوشگل درست کرده بود خونه زیبایی بود یک آپارتمان چهار طبقه و خیلی شیک ، خونه دوبلکس بود .اتاق خواب ها بالا ، پذیرایی و آشپزخونه پایین بود
بهاره همش بهم محبت می کرد نمی دونم چرا !!!!!!!؟
سوگند بیا عزیزم می خواهیم ناهار بخوریم
از پله ها رفتم پایین سلیمان اومده بود : سلام
سلیمان : سلام دختر بابا خوبی
وقتی بهم می گفت دختر بابا بدم می اومد ، اون و بابای خودم نمی دونستم . سر میز نشستم : می خواهم برم خونه حاج بابا دلم براشون تنگ شده
سلیمان : دیروز اونجا رفتی هر روز هر روز که نمیرن خونه مردم
: اونجا خونه مردم نیست خونه خودم
از جام بلند شدم بهاره : سلیمان چکارش داری بزار بره خودت خوب می دونی با اون ها بزرگ شده نه با من و تو
سلیمان کوتاه اومد : هر کاری دوست داری بکن
تا اومدم برم توی اتاقم زنگ خونه زد شد چون نزدیک آیفون بودم در باز کردم سلطان بود با ترسی برگشتم توی آشپزخونه : آقابزرگ
بهاره : خوب باشه با تو کاری نداره
: نمی خواهم ببینمش
بهاره : باشه برو اتاقت
سلیمان : زشت خانم
بهاره چشم غره ای به سلیمان رفت به من : برو عزیزم برو اتاقت ، وقتی رفت خودم بهت میگم
سلیمان رفت در باز کرد منم سریع رفتم توی اتاق در و از تو قفل کردم دل توی دلم نبود توی اون مدتی که توی فشار بودم من و حسابی بهم ریخته بود دیگه نمی خواستم اونطوری بشم خودم می دونستم پرخاشگر شدم بهاره یک بار من و برد دکتر
دکترم : باید بهش زمان بدید خیلی این موضوع توی روحیه اش تاثیر بدی گذاشته بهتر هر چیزی که ناراحتش می کنه ازش دور کنید
صدای سلطان و می شنیدم که بلند داد زد : باید از اتاقش بیاد بیرون
صداش آروم شد و نمی دونم سلیمان یا بهاره چی گفتند که اون آروم شد .
به رسول زنگ زدم تا بیاد دنبالم اونم قول داد زود بیاد دنبالم لباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون سلطان هنوز نشسته بود به من نگاهی کرد به طرف در رفتم
بهاره : کجا میری سوگند جان
: میرم خونه حاج بابا
بهاره : باشه برو عزیزم سلام ما رو هم برسون
سلیمان : زنگ زدی آژانس بیاد
: رسول میاد دنبالم
از خونه اومد بیرون از اینکه سلطان و نادیده گرفته بودن و کسی بهم چیزی نگفت دلم خنک شد و کمی آروم شدم از پله ها که اومد پایین شهرام و دیدم که به ماشینش تکیه داده بود تا من دید : سلام
ولی من بی توجه به اون به طرف رسول رفتم ، از ماشین پیاده شد من و بغل کرد سوار شدیم و از اونجا رفتیم
رسول : این اینجا چکار می کرد
: سلطان و آورده بود اینجا
رسول : همچین دلم می خواهد یکبار بزنمش تا دلم خنک بشه
: ولش کن دوست ندارم در مورد هیچ کدوم حرف بزنم
وارد خونه حاج بابا شدم روی تخت نشسته بود : سلام حاج بابا
حاج بابا : سلام دختر بابا خوبی

حاج بابا رو بوسیدم و رفتم توی خونه مامان تا من دید اومد طرفم من و بوسید
: کی خونه مامان
اسماعیل : باز که تو اینجایی
دستم و زدم به کمرم : تا چشم هات در بیاد مگه جای تو رو تنگ کردم
مامان : اسماعیل اذیت نکن
مامان رفت سمت آشپزخونه منم به اسماعیل زبون درازی کردم و دویدم دنبال مامان
اسماعیل : مگه دستم بهت نرسه چشم سفید
تا شب بودم ولی اینجا هم دیگه اون آرامش قبل و ندارم احساس می کنم به اینجا هم طلق ندارم .
شب رسول من و برد خونه وقتی وارد خونه شدم دیدم سلیمان و سلطان نشستند مجبور شدم : سلام
بهاره تا صدام و شنید اومد : سلام سوگند جان خوبی ، خوش گذشت
: بله ، مامان سلام رسوند
بهاره : سلامت باشند . شام خوردی
: بله ، با اجازه میرم اتاقم شب بخیر
سلیمان : شب بخیر بابا
رفتم توی اتاقم و به بیرون نگاه کردم تا کی باید توی این بلاتکلیفی باشم یعنی کجا رو باید خونه خودم بدنم.
به دایی ناصر زنگ زدم : سلام دایی
دایی ناصر : سلام دایی ، باز چی شده یاد ما کردی ؟
: دایی دلم گرفته
دایی : چرا ؟
: بلاتکلیفم ، نمی دونم کجا خونه من ، نه اینجا رو خونه خودم می دونم ، نه خونه حاج بابا رو ، دایی خیلی برام سخت شده
دایی : باید ببینی کجا آرومی و می تونی کیا رو پدر و مادرت بدونی
: معلوم حاج بابا و مامان طوبی
دایی : سلیمان و بهاره رو چی
: از اون هام بدم نمیاد
دایی خندید : خوب بزار هر دو باشند چرا می خواهی از توشون انتخاب کنی
: آخه احساس می کنم متعلق به هیچ کدوم نیستم
دایی : دوست داشتی الآن کجا بودی ؟
: راستش و بگم دایی
دایی : آره عزیزم راستش و بگو
: خونه خانجون
دایی : تنهایی می خواهی بری چکار کنی
اشک هام ریخت : دایی شاید اونجا آروم شدم مامانم متعلق به اونجا بود
دایی : سوگند جان ناهید متعلق به تو باید ببینی کجا می توی پیداش کنی
: دایی اینجا
دایی : یعنی خونه سلیمان ، چرا این احساس و داری
: نمی دونم دایی ولی یک حسی بهم میگه اون اینجاست ، ولی دایی حاج بابا و مامان چی ؟
دایی : بهت گفتم انتخاب نکن نصرت و طوبی همیشه مال تو هستند به زندگیت برس و ازش لذت ببر
: مطمئنی اون ها ناراحت نمیشن
دایی : آره عزیزم اونها بیشتر از این حالت تو زجر میکشن ، اونها فکر می کنند تو ناراضی هستی و همش خودشون سر زنش می کنند . که چرا جلوی تو کوتاه اومدند . تو به زندگیت برس و برگرد به زندگی ، اونها خوشحال میشن . امتحان ها از کی شروع میشه
: از پس فردا
دایی : پس بچسب به درس خوندنت باشه
: چشم دایی ، خداحافظ
برگه امتحانی رو برداشتم اولین امتحان بینش بود از قبل از عید دیگه نگاهشم نکرده بودم شروع کردم به درس خودندن بهاره اومد توی اتاق : داری چکار می کنی
لبخندی زدم : دارم درس می خونم پس فردا امتحان دارم
بهاره : خوب خدا رو شکر بخون من میرم بیرون مزاحمت نمیشم
دوران امتحان خیلی برام سخت بود چون اصلاً هیچی بلد نبودم سلیمان برام دبیر گرفت تا بعضی درس ها رو با اون تمرین کنم . دو روز برای زبان فرصت داشتم ولی من هیچی بلد نبودم سلیمان هر چی گشت دبیر زبان پیدا نکرد یک روز مونده به امتحان خوشحال اومد خونه که یک دبیر پیدا کرد و بعدازظهر میاد تا به من یاد بده
ساعت چهار لباس پوشیدم توی اتاق شروع کردم تا یکم خودم تمرین کنم که بهاره اومد و گفت دبیرم اومده شهرام وارد اتاقم شد اخم هام توی هم رفت
: من نیاز به دبیر ندارم
بهاره تعجب کرد : برای چی سوگند جان شهرام زبانش خیلی خوب
: ولی من نیاز ندارم
رو کردم به شهرام : ببخشید من دبیر نیاز ندارم خودم می تونم یک کاریش بکنم
شهرام اخم هاش و توی هم کرد و رفت معلوم می شد خیلی بهش بر خورد
خودم شروع کردم با کتاب کمک درسی به خوندن تلاشم دو برابر شد تا بهش ثابت کنم بدون اونم می تونم قبول بشم
بالاخره امتحان ها تموم شد دل تو دلم نبود می دونستم یکی دو تا رو می افتم مخصوصاً زبان و ، روزی که کارنامه ها رو می دادند با بهاره رفتم مدرسه اون رفت کارنامه رو گرفت و اومد بیرون دل توی دلم نبود با ترس به طرفش رفتم و اون محکم بغلم کرد و : قبول شدی سوگند
کارنامه رو ازش گرفتم و اولین درسی رو که نگاه کردم زبان بود ده شده بودم درست لب مرز از خوشحالی جیغ زدم و رفتم توی بغل بهاره



قرار شد چند روز دیگه بیام و برای پیش دانشگاهی ثبت نام کنم بهاره به سلیمان خبر داد با یک جعبه شیرینی اومد خونه چه حالی داشت خیلی خوشحال بودم که قبول شدم چون واقعاً توی اون مدت بدترین روزهای زندگیم و گذرونده بودم .
سلیمان به خاطر قبولیم می خواست مهمونی بگیره ازش خواهش کردم این کار و نکن یکم تو ذوقش خورد ولی شب من و بهاره رو شام برد بیرون و من کلی خندوندمشون
زندگی به آرامی سپری شد و نزدیک سال نو شد بهاره شروع کرده بود به خونه تکونی و من رفتم خونه خانجون مثل پارسال زنگ زدم و چند نفر اومدند و خونه خانجون تمیز کردند گرچه امسال خودش دیگه نبود سفره هفت سین و چیدم .
گوشی رو برداشتم و به عمو حشمت زنگ زدم : سلام عمو حشمت اگه امسال دوست داشتید برای سال نو بیان خونه خانجون
عمو حشمت گفت تا ببینم چی میشه
به دایی ناصرم و حاج بابا زنگ زدم همین طور به سلیمان به اون ها هم گفتم که بیان
شب توی خونه خانجون موندم و خواب خانجون دیدم که سر سفره عکس مامان ناهید و گذاشت . وقتی بیدار شدم صدای اذان بلند شد ، از جام بلند شدم وضو گرفتم و رفتم توی اتاق مامان ناهید و یکی از عکس های قاب شده اش و برداشتم گذاشتم کنار سفره هفت سین همین طور عکس خانجون
جای هر دوشون توی این خونه خالی بود ، سال تحویل بعدازظهر بود ، توی حیاط نشستم کنار حوض خانجون جای که همیشه وضو می گرفت چه هوا سرد بود چه گرم بود نفس عمیق کشیدم تا دوباره بوش و احساس کنم .
صدای زنگ بلند شد صدای خانجون و شنیدم که می گفت نرگس در باز کن مهمون ها اومدند
به سمت در رفتم در باز کردم حاج بابا و مامان بودند اشک هام ریخت . حاج بابا بغلم کرد برای اولین بار دیدم که اونم گریه کرد .
ابراهیم : بیان بریم تو خوب نیست قبل سال تحویل گریه کنیم
همه وارد خونه شدیم همه نشستیم فکر نمی کردم کسی دیگه بیاد صدای زنگ بلند شد اسماعیل می خواست بره ولی من نگذاشتم و خودم رفتم دایی ناصر و خانواده اش بودند . دایی ناصرم گریه کرد هنوز در نبسته بودم که سلیمان و بهاره رو دیدم که سر کوچه ایستاده بودم در باز کردم معلوم بود هنوز دو دل اند ولی وقتی من و منتظر دیدند اومدند داخل .
بهاره من و بغل کرد و با هم وارد خونه شدیدم با ورود ما همه ساکت شدند حاج بابا سریع بلند شد و با سلیمان دست داد و تعارف کرد که بیان بشینند . دایی ناصرم باهاشون احوال پرسی کرد می دونستم فقط به خاطر من کوتاه اومدند تا من ناراحت نشم پنج شیش دقیقه بیشتر تا سال تحویل نبود که صدای زنگ بلند شد
حاج بابا : این دیگه حشمت
رفتم در باز کردم درست بود عمو حشمت با خانواده : بفرمائید خوشحال شدم از این که اومدید
موقع سال تحویل کتاب قرآن خانجون و برداشتم و شروع کردم به خوندن توپ سال تحویل شد و همه به هم تبریک گفتند
وقتی روبوسی ها تموم شد و همه نشستند : پارسال خانجون نتونست به شما عیدتون و بده و هنوز عیدی پارسال لای همین قرآن
قرآن و جلوی تک تک گرفتم و هر کسی یک اسکناس بر می داشت وقتی جلوی سلیمان رسیدم امتناع کرد :
فکر نکنم درست باشه که من بردارم
حاج بابا : اگه خانجون بود حتماً ناراحت می شد بردار
سلیمان : آخه
دایی ناصر : بردار خانجون می دونست یک روز این اتفاق می افته پس بردار
سلیمان برداشت بهاره هم همین طور .
همه دور هم نشستیم که یک دفعه دایی ناصر : می خواهم یک چیزی بگم
همه ساکت شدیم تا ببینیم دایی ناصر چی میگه
دایی ناصر رو کرد به حاج بابا : می خواهم از نرجس برای علی خواستگاری کنم
من از خوشحالی جیغ زدم و نرجس و بغل کردم
دایی ناصر : تو چرا خوشحالی می کنی جواب نرجس و که هنوز نشنیدیم
نرجس سرش و انداخت پایین من سریع : علامت سکوت نشانه رضا است
دوباره نرجس و بوسیدم همه دست زدند علی از حاج بابا اجازه گرفت تا با نرجس حرف بزنه اون دو تا رفتند توی حیاط من توی اتاق مجلس و به دست گرفته بودم و یک آهنگ ترکی گذاشتم پسرها بلند شدند و شروع کردند به رقصیدن ، عمو ناصر دستم و گرفت من و بلند کرد تا باهاش برقصم
عمو حشمت هی لبش و گاز گرفت ولی کسی توجه ای نکرد رفتم سمت سلیمان و اون و بلند کردم می دونستم ترکی خوب می رقصه بالاخره اون ترک بود با هم شروع کردیم به رقصیدن وقتی آهنگ تموم شد و همه نشستند عمو حشمت : شرمنده شدم
حاج بابا : چرا ؟
عمو حشمت : این دختر درست بشو نیست
منم یک دفعه زدم زیر خنده : هر چی آقابزرگ تونست مامان ناهید درست کنه شما هم می تونید من و درست کنید .
حاج بابا بلند بلند خندید : خانجون اینها رو هم برات تعریف کرده
زن عمو شمسی حسابی داغ کرده بود تکتم کنارش نشسته بود و جرات جمع خوردن نداشت .
به عمو حشمت نگاه کردم : خانجون خیلی چیزها رو برام تعریف کرد
همون موقع علی و نرجس اومدند داخل و من با خوشحالی هل کشیدم حرف ها برای عروسی زده شد و قرار بر این شد که بعد از سال خانجون جشن بگیریم .
سال خانجون تموم شد دلم گاهی خیلی براش تنگ میشه ولی خوب باید پذیرفت ، گرچه پذیرفتنش خیلی سخته
رسول اومد دنبالم تا با هم بریم خرید . خوشحال بودم دلم می خواست زیبا ترین لباس و انتخاب کنم حالا جالب بود که هم حاج بابا پول داده بود هم سلیمان یک عالمه پول داشتم منم که عاشق خرید .
اول رفتیم پاساژ تا من خرید کنم دنبال لباس می گشتم جلوی یک مغازه ایستادم و داشتم لباس هاش و نگاه می کردم که شهرام از توی شیشه دیدم وقتی برگشتم اون نبود .
چند بار دیگه ام دیدمش به روی خودم نیاوردم نمی خواستم رسول بفهمه و یکبار با هم دعواشون بشه ، بالاخره لباسی که می خواستم پیدا کردم لباس صورتی یقه رومی که روش گل روزهای قرمز داشت و دامن کلوش یک کفش قرمز نازم خریدم که با گلهای لباسم هماهنگ بشه
رسولم خریدش و کرد و رفتیم خونه قرار بود رسول من و ببره آرایشگاه ولی نتونست به سلیمان گفتم و اون قول داد که حتماً من و ببره برای روز عروسی وقت گرفتم . سلیمان من و برد قرار شد هر وقت کارم تموم شد باهاش تماس بگیرم و اون بیاد دنبالم .
بالاخره کارم تموم شد توی آینه خودم و نگاه کردم خیلی خوشگل شده بود لباسم واقعاً بهم می اومد به سلیمان زنگ زدم و گفتم حاضرم و قرار شد با بهاره بیاد دنبالم
جلوی آینه بودم
وای چه ماه شدی
از توی اینه بهاره رو دیدم : خوب شدم واقعاً
بهاره : معرکه شدی
: بزار مانتوم و بپوشم بریم



بهاره : نه بیا اول سلیمان تو رو ببینه بعد
به بهاره نگاه کردم : نه
بهاره : غلط کردی بیا ببینم .
دستم و کشید و برد بیرون سلیمان دم در بود بهاره صداش کرد ، اومد داخل وقتی من و دید فقط نگاهم کرد و آروم پیشانیم و بوسید : خیلی خوشگل شدی درست مثل ناهید
به بهاره نگاه کردم احساس کردم ناراحت شد : مانتوم و بپوشم بریم
سلیمان : باشه من بیرون منتظرتونم
: بهاره جون دوست ندارم باعث ناراحتیت بشم
بهاره : نه تو هیچ وقت باعث ناراحتی من نمیشی
لباس پوشیدم و از آرایشگاه خارج شدم به سمت ماشین رفتیم : این که ماشین سلیمان نیست
بهاره : آره ماشین سلیمان خراب شد برای همین شهرام قرار شد ما رو برسونه
حالم حسابی گرفته شد سوار ماشین شدم و به ناچار : سلام
شهرامم خیلی سرد جوابم و داد حرکت کرد برای یک لحظه سرم و بلند کردم ، از توی آینه شهرام و دیدم ، اونم همون لحظه به من نگاهی کرد دیگه بهش نگاه نکردم دوست نداشتم برداشت بدی بکنه
وقتی به تالار رسیدم پیاده شدم رسول تا شهرام و دید می خواست بره طرفش که من زود خودم و بهش رسوندم : رسول ، جون من کاری نکنی باشه
رسول : آخه اون
: رسول اون جزو اقوام من خواهش می کنم
رسول به من نگاهی کرد : فقط به خاطر تو
: مرسی داداش گلم
با حاج بابا روبوسی کردم و رفتم قسمت خانوم ها وقتی وارد شدم همه به من نگاه می کردند دیگه مثل قبل نبودم یک مانتو پوشیده بودم و یک روسری و با آرایش ، دیگه از چادر و پوشیه خبری نبود . تازه یکم به ابروهامم دست زده بودم بهاره بهم اجازه داده بود .
رفتم اتاق پرو مانتوم و در آوردم و با بهاره وارد شدم . بهاره کنار مادرم نشست تا تنها نباشه و من به اتاق عقد رفتم و با نرجس و علی دست دادم نرجس خیلی ناز شده بود لباس خیلی قشنگی هم تنش کرده بود .
زن عمو ملوک اونجا بود تا من و دید بغلم کرد : وای سوگند روز به روز خوشگل تر میشی
خندیدم : وای چه خوب
نرجس : بیا سوگند با هم عکس بگیریم
کنارشون ایستادم و عکس گرفتم .
علی : امشب چقدر این فامیل غیبت کنند
: چرا علی ؟
علی : چون دختر عمه اینطوری اومده کنار پسر دایش
خندیدم : من جزو این قوم عجوز و مجوز نیستم
علی و نرجس بلند بلند خندیدند .
برگشتم توی سالن اعلام کردند آقایون می خوان وارد بشم همه ریختن به سر کله شون که چادر سرشون کنند و من راحت اون وسط جولان می دادم
مامان : سوگند می خواهی همین طوری باشی
: آره مامان ، من به هر دو طرف محرم
مامان : آره راست میگی
دایی ناصر و حاج بابا و عمو حشمت اومدند همین طور پسرها ، رسول تا من دید :
وای سوگند خیلی ماه شدی بیا امشب یک عکس یادگاری با هم بگیریم باشه
: باشه
ابراهیم : ما بهت محرمیم ، این رضا و صابر و سعید محرم نیستند ها
: چرا اون هام محرم هستند
رسول : چکارش داری
اسماعیل زد تو سرش : خاک بر سر بی غیرتت بکنن تو هیچ وقت درست نمیشی
رسول : منم فکر کنم جزو این قوم عجوز و مجوز نیستم
برای چی عمه ؟ مگه قومت چه ایرادی داره ؟
رسول آب دهنش و قورت داد : هیچی عمه ماه هستند مثل اینها اصلاً پیدا نمیشه
ابراهیم آروم : همین و می خواستی
دایی ناصر دستش و انداخت دور کمرم : خوب داری این وسط دلبری می کنی
: از کی دایی ؟
دایی ناصر : از این قوم عجوز و مجوز
با دایی وارد اتاق عقد شدیم عمو حشمت به من یک نگاهی کرد و سرش و تکون داد : تو درست نمیشی
منم آروم : عمو اگه اینطوری بود چرا عاشق مامانم شدی
عمو حشمت به من نگاهی کرد و اخم هاش و توی هم کرد هیچ جوابی نداد می دونستم عشق این چیزها حالیش نمیشه
وقتی همه کادوهاشون دادند عروس و داماد اومدند توی سالن صدای آهنگ بلند شد و من نرجس و علی رو مجبور کردم برقصند ، نرجس چون برادرهای علی بود نمی رقصید ولی علی دستش و گرفت مجبورش کرد که برقصه من و رسولم با هم می رقصیدیم
مامانم حرص می خورد آروم اومد کنار گوش حاج بابا : نصرت زشته جلوی این دخترهای چشم سفید و بگیر
حاج بابا : جلوی کی رو بگیرم
مامان : جلوی نرجس و سوگند
حاج بابا : نرجس حالا شوهر داره من نمی تونم دخالت کنم ، سوگندم هر طور پدرش بخواهد راه میره پس کسی به من و تو ایراد نمگیره تا وقتی سوگند با ما بود اونطوری راه می رفت که ما می خواستیم حالا هر طور پدر و مادرش صلاح بدونند راه میره و زندگی می کنه
دلم یک جوری شد اون ها قبول کرده بودند که من دخترشون هستم ولی دیگه نمی تونند برای من تعیین تکلیف بکنند .
مامان دیگه چیزی نگفت فقط ایستاد و به رقصیدن نرجس که با علی می رقصید نگاه کرد
آروم از پشت بغلش کردم : قربون مامان گلم برم
مامان : اگه تو این زبون و نداشتی چکار می کردی ؟
: بازم قربون شما می رفتم
مامان من و بوسید : برام خیلی عزیز نرگسم
: قربون تو مامان نازم
رسول دستم و گرفت برد وسط اسماعیل چپ چپ نگاهش کرد ، منم دستش و گرفتم کشیدمش وسط
اسماعیل : زشت
ولی من کوتاه نیومدم و اون به اجبار با من رقصید دست ابراهیمم گرفتم اونم اومد وسط از وقتی که از خونه اومده بودم بیرون ابراهیم دیگه بغلم نکرده بود ولی وقتی با هم رقصیدیم من و بغل کرد و بوسید
اسماعیل : زشت جلوی مردم می بوسیش
ابراهیم : خفه شو
امشبم تموم شد وقتی حاج بابا چادر سفید و رو سر نرجس انداخت همه گریه کردند منم حسابی گریه کردم ، حاج بابا اون ها رو دست به دست کرد . موقع عروس کشونی من ، اسماعیل و رسول تو ماشین ابراهیم نشستیم اونقدر دست زدیم سلیمان و بهاره با شهرام اومدند گاهی کنار ما بودند و من برای بهاره دست تکون می دادم
رسول : ای بابا ابراهیم یک طوری رانندگی کن من نمی خواهم اینها رو ببینم بالاخره امشب دعوامون میشه ها
ابراهیم از تو آینه بهش نگاه کرد : خفه شو رسول
نمی دونم چرا ولی از حرف رسول ناراحت شدم و آروم نشستم
اسماعیل : چی شد سرتق خانم ساکت شد
: هیچی خسته شدم
بالاخره رسیدیم خونه نرجس پیاده شدم و رفتم بالا خیلی خوب بود همه چیز به بهترین شکل چیده شده بود بیشتر مهمون ها رفتند بهاره اومد پیشم : با ما میای یا میری خونه حاج بابا
لبخندی زدم : با شما میام
بهاره لبخندی زد احساس کردم از ته دلش بود با همه خداحافظی کردم دم در رسول ایستاده بود از پشت بغلش کردم : دارم میرم داداشی کار نداری
رسول : زشت ولم کن
ولش کردم : اصلاً لیاقت نداری
رسول : خیلی خوب حالا یک بوسم بکن از دلم در بیار
: گمشو بچه پرو
رسول : زود سریع
لپش و آورد جلو : خیلی پرویی ولی باشه
با همه خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین شهرام ، سلیمان عقب نشسته بود : نمیری جلو
سلیمان : نه تو بشین می خواهم یکم پیش خانمیم بشینم
: آخه
بهاره : خوب بشین
از روی اجبار جلو نشستم ، شهرام ماشین و روشن کرد و راه افتاد
بهاره : راستی سوگند زیر چشمت سیاه شده
سایه بون دادم پایین و نگاه کردم : چرا اینطوری شده
بهاره : بس که من گریه کردم
سلیمان : چرا گریه کردی سوگند بابا
: از دست این نرجس بس که عر زد همه رو به گریه انداخت
همه خندیدند : چرا می خندین دروغ که نگفتم ، نمی دونم دیگه خونه شوهر رفتن عر زدنش چیه
سلیمان : ببینم تو عروس بشی چقدر گریه می کنی
: من گریه نمی کنم خاطرتون جمع
بهاره : همه از این حرف ها زیاد می زنند .
برگشتم سمت بهاره : من عادت کردم
سلیمان : به چی عادت کردی
: به این که چند جا خونه داشته باشم اونم روش
سلیمان ساکت شد یعنی یکم تو خودش رفت بهاره : حالا کدوم یکی از این خونه ها رو بیشتر دوست داری
یک دفعه از دهنم پرید بیرون : همونی که الآن دارم میرم
چشم دوختم به خیابون حرفی بود که زده بودم دیگه نمی شد کاریش کرد گرچه واقعاً خونه سلیمان و بیشتر از همه جا دوست داشتم احساس می کردم به اونجا تعلق دارم .
بالاخره رسیدیم پیاده شدم فقط برای تشکر از شهرام : مرسی
و رفتم توی خونه بعد مدت کمی سلیمان و بهاره هم اومدند . داشتم مانتوم در می آوردم که آیفون زدند : من باز می کنم
: بله
سوگند کیف تون و تو ماشین جا گذاشتی
: باشه الآن میام می برم
گوشی رو گذاشتم : لعنتی
سلیمان : چی شده ؟
: کیفم و تو ماشین این پسر جا گذاشتم
سلیمان : می خواهی من برم بیارم
: نه خودم میرم
از پله ها داشتم می رفتم پایین که دیدم شهرام تو پا گرد کیف به دست منتظر من
: لطف کردی
شهرام : وظیفه بود
کیف و ازش گرفتم : خداحافظ

شهرام : چرا مثل طلبکار ها با من رفتار می کنی
برگشتم سمتش : باید چکار کنم ؟
شهرام : من نوکر بابات نیستم
: جدی
با عصبانیت از پله ها بالا رفتم یک دفعه دستم و کشید برگشتم : چی می خواهی
شهرام حسابی عصبی شده بود : اگه یکبار دیگه با من اینطوری رفتار کنی من می دونم تو
دستم و زدم به کمرم : هیچ غلطی هم نمی تونی بکنی .
همون لحظه بهاره در باز کرد شهرام دستم ول کرد و رفت منم بدون هیچ حرفی رفتم توی خونه
نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم اول رفتم حموم دوش گرفتم یک بلوز دامن پوشیدم اومدم بیرون رفتم توی آشپزخونه :
سلام بهاره جون
بهاره : سلام دختر تنبل
: تنبل نیستم ، سلیمان خونه نیست
بهاره : رفت خرید
برای خودم چای ریختم و پشت میز نشستم بهاره اومد رو به روم نشست : یک سوال بکنم راستش و میگی
: آره بهاره جون
بهاره بهم نگاه کرد : تو واقعاً دیشب راستش و گفت که اینجا رو از همه جا بیشتر دوست داری
تو چشم های بهاره نگاه کردم آروم : اگه به سلیمان نگی آره راست گفتم
بهاره : چرا می خواهی زجرش بدی
شونه هام و بالا انداختم : نمی دونم
بهاره سرش و تکون داد و رفت سمت گاز صدای در اومد و بعد از چند دقیقه سلیمان اومد داخل دستش پر بود از جام بلند شدم و بهش کمک کردم وسایل ازش گرفتم : سلام سلیمان
سلیمان : سلام دختر بابا خوب خوابیدی ؟
به خودم کش و قوسی دادم و : آره دیشب خیلی خسته شدم
سلیمان : کمتر می رقصیدی
: یک دونه خواهر که بیشتر ندارم باید براش سنگ تموم بزارم
سلیمان خندید : خدا رو شکر سه تا برادر داری و برای اونها اینقدر خسته نمیشی
: شاید ، ولی قول نمیدم
سلیمان : تو کی امتحانات شروع میشه
: چیزی نمونده
سلیمان : نمی خواهی برات دبیر بگیرم
: نه نیازی ندارم پارسال ام چون اصلاً کلاس نرفتم نیاز به دبیر داشتم
سلیمان : امسال دیگه مهندسی رو زدی تو گوشش نه
: الهی چقدر خوش خوراکین من آبیاری گیاهان دریایی هم قبول بشم باید کلی خوشحال بشین
سلیمان موهام و بهم ریخت : ای تنبل از تو چیزی در نمیاد بهتر عروست کنم
از حرفش واقعاً ناراحت شدم : یعنی اینقدر زود از دستم خسته شدید
بلند شدم تا برم توی اتاقم که سلیمان بغلم کرد : نه بابا به خدا باهات شوخی کردم
بهاره اخم هاش و کرد توی هم : این چه شوخی سلیمان
سلیمان : به خدا فقط می خواستم یکم سر به سر دختر بابا بذارم
از بغلش اومدم بیرون اشک هام ریخت و رفتم توی اتاقم صدای بهاره رو می شنیدم که با سلیمان دعوا می کنه . صدای اومد فکر کردم بهاره است :
بیا تو بهاره جون
من بهاره نیستم
: پس برو بیرون
ولی سلیمان نرفت بیرون اومد کنارم نشست : به جون کی قسم بخورم که منظوری نداشتم ، فقط می خواستم شوخی کنم تو دختر عزیز منی نمی دونم از اینکه اومدی اینجا چقدر خوشحالم با این که هنوز من به درجه بابایی برات نرسیدم ولی تو عزیز دل منی باور کن سوگندم به جون مامان ناهیدت
سرم و گذاشتم رو شونه سلیمان اونم دستش و انداخت دورم : واقعاً دوستم داری
سلیمان : آره ، میشه دوستت نداشته باشم
: چرا اون روز جلوی سلطان و نگرفتی
سلیمان : چون احمق بودم فکر می کردم اگه زن شهرام بشی برای همیشه پیش من می مونی ، ولی دلم طاقت نیاورد به نصرت زنگ زدم و اونم با مامور خودش و رسوند ، تو نمی دونی چقدر برام عزیز سوگندم
تو حرفهاش صداقت بود : خیلی دوستت دارم بابا
محکم بغلم کرد .
از اون روز به بعد به سلیمان بابا می گفتم و اون با شنیدن این اسم ذوق می کرد رابطه من اون بهتر شد بالاخره امتحان ها و کنکور تموم شد و حالا باید منتظر جوابش می شدم .
یک شب بابا اومد خونه و دیدم یواشکی با بهاره حرف می زنه خیلی ناراحت بود اول می خواستم به روی خودم نیاورم ولی طاقت نیاوردم و رفتم توی آشپزخونه : اگه فضولی نباشه می خواهم بدونم چی شده که اینقدر ناراحتی بابا
بهاره به ما نگاهی کرد : بهتر به خودش بگی
: مگه چی شده
بابا : سلطان همه رو دعوت کرده ویلاش می دونم اگه نریم خیلی بد میشه مخصوصاً من که پسر بزرگشم
: کیا هستند ؟
بابا : همه هستند ، قول میدم زود برگردیم
تو چشم های بابا نگاه کردم : مطمئنی فقط یک تعطیلات
بهاره اومد طرفم و بغلم کرد : آره عزیزم همیشه تابستون ها یک سر تا ویلا میریم
: شهرامم میاد
بابا به من نگاه کرد : آره ، ولی اگه تو نخواهی نمیریم
: اجازه میدید یکم فکر کنم
بابا : اره عزیزم فکرها تو بکن بعد به من بگو
رفتم توی اتاقم چه تصمیم سختی بود ، گوشیم و برداشتم و به دایی ناصر زنگ زدم : سلام دایی
دایی ناصر : باز چی شده ؟
همه چیز و تعریف کردم دایی ناصر : بالاخره که چی سوگند تو باید باهاشون رو به رو بشی
: می دونم ولی می ترسم
دایی ناصر : این بار فرق داره به سلیمان و بهاره اعتماد کن

برچسب ها: رمان نرگس2,رمان نرگس, | موضوع : | بازدید : 41

[ يکشنبه 17 شهريور 1392 ] [ 10:42 ] [ احسان عظیمی ] [ ]
درباره وبلاگ

سلام.دوستان من احسان هستم امیدوارم از وبم خوشتون بیاد هر رمانی که به نظرتون قشنگه و پربازدید هستش رو به من اطلاع دهید ممنون میشم.و راستی تو خبرنامه هم عضو بشین ممنونم.اینم فروشگاه وبلاگم http://in.bitasell.ir
آرشيو مطالب
جعبه پیام
خبرنامه
جستجو در وبلاگ

نظرسنجی
شما کدام رمان رو بیشتر دوست دارید؟
آمار بازدید
آنلاین : 1
بازدید امروز : 72
بازدید دیروز : 202
بازدید هفته گذشته : 859
بازدید ماه گذشته : 3058
بازدید سال گذشته : 50654
کل بازدید : 88054
امکانات وب
کسب درآمد